دوست داشتم برای دخترم گل بخرم و اولین مردی باشم که بهش گل می دم.
گل خریدم و گذاشتم تو اتاقش. امد دید خیلی ذوق کرد و حتی کمی گریه کرد. قشنگ بود. از خودم راضی بودم
احوالاتم تو شرکت خوب نیست. نگاه مدیر عامل و تیمش به قدیمی ها مثبت نیست و فکر کنم کمکم باید از این شرکت برم.
حالا چند روز پیش یکی از همکارهای قدیمی پیام داده بود. نوشته بود هروقت شرایطت مناسب بود ، پیام بده.
فکر کردم احتمال داره یه موقعیت شغلی خوب می خواد بهم پیشنهاد بده
ولی بعد که باهاش صحبت کردم دیدم ، دنبال کار می گرده.
چی فکر می کردیم و چی شد
الان مهمترین انگیزه بیرونی ام برای باشگاه، دخترم است. که هی می گه می خوام یه بابای هیکل قشنگ داشته باشم
کتکهایی که تو دعوا می خوریم، بخاطر عرقهایی است که تو باشگاه نریختیم
روز پزشک رو به همه کسانیکه حالمون رو خوب می کنند تبریک می گم