امروز قراره دوستهای دخترم بیان خونه مون و یه مراسم سورپریزی برای تولدش بگیرند. لذا صبح قرار بود کارگر بیاد خونه مون .
ولی آخر شب به خانمم پیام داد و گفت که امروز نمی آد.
من خوابیده بودم که خانمم آمد و گفت بدبخت شدم.کارگرمون نمود.
منم دلم سوخت و صبح کمی زودتر پاشدم و ظرفها رو شستم و آشپزخانه را تمیز کردم و بعد امدم سرکار.
کمکی بود که از دستم برمی آمد.
چه عالی.همسر من هم همش کمک حالمه و منو اینطور مواقع رها نمیکنه
دستش درد نکنه
دمت گرم
ممنونم