در ادامه اینکه گاهی نمی دونیم چقدر بدبختیم و چه چیزهای بدیهی ای حقمان است ولی از ما گرفته شده است دوست دارم کلی تر فکر کنم.
مثلا ما می توانستیم در کشوری زندگی کنیم که اجاره خونه مون هر سال گرون نشه
با یه قسط سبک از حقوقمون بشه یه ماشین خرید
مثلا حقوقمان ده میلیون باشه و کل خرجمون پنج میلیون باشه
و هزار تا چیز دیگه
مثلا اینترنت ازاد و با قیمت مناسب در اختیارمان باشه
شبکه های اجتماعی که همه مسولین توش هستند فیلتر نباشه
انسانها خودشون برای زندگی شون تصمیم بگیرند. یعنی اینقدر برای ما شخصیت قایل باشند که اجازه بدن خودمون راه زندگی مون رو انتخاب کنیم.
مسئولین پاسخگوی حقوق و درآمد و وضع زندگی شون هستند.
شاید اینها که برای ما رویا است، در جاهای دیگه عادی باشه
ما یه چنین کشور و شرایطی رو نمی بینیم و درک هم نمی کنیم
فکر نکنم کشوری باشه که همه چیز ارزون باشه باید زحمت بکشی بری بهشت
بله. صد در صد
از حالت لذت ببر. منظورم هال و پذیرایی هست. بخور و بخواب و فکرش رو نکن!
اونایی که فکرشون فراتر از ماهاست و دنبال حقوق و درامد نیستن بهتر از ماها عمل میکنن. یا میشن کارافرین یا بیکارالدوله ها که نقشه میکشن از کجا بیارن و بخورن.
بعد از ۴۰ و خورده ای سال زندگی و ۱۸ یا ۱۹ سال درس خوندن و ۱۵ یا ۱۶ سال کار کردن به این نتیجه رسیدم هرگوشه دیگه ازین دنیا بدنیا اومده بودم وضعیت همین بود.
چند وقت پیش تو وب دکترحسن بلاگفا نوشتم و تایید نشد:
"ادامه بحث چرک کف دست رو آوردم اینجا. اصلا اگر بحث پول (نیاز زنانه) و سکس (نیاز چیپ بچه گانه) نبود که نت و فضای مجازی درش تخته بود! مردهای طالبان قدرت هم برن لشکرکشی کنن و القاعده زن و بچه همو گروگان بگیرن از اسکندرمقدونی (بازکننده گرده گردیوس) گرفته تا ناپلئون فرانسه (نویسنده حقوق بشر جهانی)
برای جهانی که می بینی بحث عشق و سکس رو از منظر تاریخ و هنر و مذهب و فسلفه یک شکاف عمقی بزن تا جر بخوره فکر پلید و شب تاریک که اگر همه جا مثل سوئد سرد و نیمه تاریک بود و چیز میز ملت در عصر بعد یخبندان یخش وا نرفته بود و دور خط استوا از چین و هند بگیر تا نیجریه و برزیل و ملت زیر سایه درختها عشقبازی نکرده بودن این جهانی که من میبینم خالی از سکنه بود و اسکیموهای منقرض شده زن نداشتن تعارف همدیگه بکنن. آخ چقدر اختلاط میچسبه از معجون فلفل هندی و بستنی پرتقالی گرفته تا لمس لنگ خانم توسط سفیر ج.ا در استخر برزیلی!
چرند و پرند مینویسم که بخندی و نبخشی منی که آرزو دارم برگردم به ۴۶ سال قبل و تو یک خونواده غیر از همینایی که اسمشون تو شناسنامه ام اومده بدنیا بیام. چه میدونم مادرم یانگوم باشه از کره جنوبی و پدرم ایوان مخوف از دل سرزمینهای سرد سیبری. مزشون فرقی نمیکنه سویا سس با گوشت نهنگ رو دست مادرم میدادن از دلش چیزی درمی آورد که پدرم بخوره و بره با لشکر تاتارها یک شبه دیوار چین (یا دیوار هادریان) رو خراب کنه و من ایرانی نفهمم چنددرصد مغولم؟ چنددرصد عرب؟ چنددرصد انگلیسی؟ یحتمل زیر یک درصد مقدونیم؟ منفی یکدرصد کره شمالی و باقیشم تو تست dna معلوم میشه! خدا رو چه دیدی پول در ایرانست و ۵۰٪ ژنم میخوره به ساکنین قطب جنوب نبوده و عینهو آدم تو تورات گشته با پنگوئنها جفت گرفته!
خداییش بهتر نبود دیشب بجای حذف وبلاگ خودکشی میکردم و میرفتم به اون جهانی که دلم نمیخواد این جهان رو ببینم! ولی نه جراتشو ندارم و در یک پروسه خودفریبی میگم زن نتونست درکم کنه منم نتونستم درکش کنم. شاید دخترم بتونه یک کاری براساس اصل سوم ترمودینامیک انجام بده و شایدم در نظریه ابرریسمانها گیر نیفته و به موازنه از نوع غیراسلامی برسه. راستی عیسی بن مریم پدر نداشت بچه ننه هم نبود دل که داشت اونقدر تو ذهنش قلقل افکار بود که تنی رو عمری بدنبال خودش کشید داد به دست صلیب!!! چه راهی بهتر ازین که درد بکشی و نمیری و آرزو کنی که نبودی..."
چه نظر طولانی دادی
به نظرم جای دیگه به دنیا می امدم. داستان فرق داشت
داداش همه دنیا دنبال همچین جایی هستن. من ایران نیستم.
انشالله یه روزی تو همه دنیا زندگی اینجوری بشه