یک مرد بلاتکلیف

در اینجا یک مرد خاکستری از زندگی روزمره و افکارش می گه. اگه تو وبلاگتون نظر دادم ممنون میشم اینجا جواب بدید یا یه نظر بدید تا برگردم به وبلاگتون. والا یادم می ره کجا نظر دادم

یک مرد بلاتکلیف

در اینجا یک مرد خاکستری از زندگی روزمره و افکارش می گه. اگه تو وبلاگتون نظر دادم ممنون میشم اینجا جواب بدید یا یه نظر بدید تا برگردم به وبلاگتون. والا یادم می ره کجا نظر دادم

وبگردی

آن جا یک قهوه خانه بود.
اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای.
چرا؟
دنیا خراب می شد اگر دقایقی آن جا مینشستیم
و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله،
همیشه عجله...
کدام گوری میخواستم بروم؟
من به بهانه رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشته ام...



من جمله بالا رو خوب درک می کنم

بارها خودم این خریت رو کردم. 

باید برم سرکار. کار دارم. کوفت دارم. درد دارم.


عجله بیخود داشتم. 


و الان فقط افسوس دارم

********

واسه آدم قدرشناس هر کاری از دستتون برمیاد انجام بدید.
اصلا حمالی بکنید.
واسه کسی که قدرتونو نمی‌دونه، حتی یک قدم هم بردارید زیاده.


ولی من برای آدمهای قدرنشناس زندگی ام قدم زیاد برداشتم




نظرات 5 + ارسال نظر
سمیرا شنبه 1 بهمن 1401 ساعت 21:41

انسان هر نیکی و بدی انجام بده در حق خودش انجام داده، این فرمایش قرآن هست. البته دروغه اگه بگم پشیمون از خیلی از کارهای خوبم نیستم، اصلا شیطان انگار مترصد فرصته که به هر طریقی شده آدم رو از کار نیکش پشیمون کنه، حتی اگه بیست سال هم گذشته باشه، بعضی وقتا میگم خداروشکر که به گذشته بر نمی گردم چون دراینصورت شاید بعضی کارهای نیک رو نمی کردم، آخه متاسفانه اکثر اوقات آدم بابت کار نیکش اذیت میشه، اصلا واسه همینه که کار نیکو انجام دادن سخته، اگه راحت بود، و تبعات نداشت، همه نیکوکار بودن! ولی کار نیکو فی نفسه خوبه، حالا بذار قدر ندونن

دستت درد نکنه. با حرفات موافقم

رسوب شنبه 1 بهمن 1401 ساعت 19:54

پدربزرگم مرد کم نظیری بود. پر از خاطرات فوق العاده و تجربیات بینظیر بخاطر زندگی پر فراز و نشیبی که داشت. خیلی دوستم داشت خیلی
آخرین باری که دیدمش، تازه جراحی کرده بود. چند روزی از عملش گذشته بود و حالش خوب شده بود. روزای قبل هم دیده بودمش، یکم احوالپرسی کردیم و من ، من احمق، بجای اینکه کنارش بشینم دستشو بگیرم و ساعتها حرفاشو بشنوم ، رفتم دنبالِ ...
فرداش خیلی ناگهانی فوت کرد
آه
هنوز این درد و حسرت بعد سالهااا تازه ست. کاش اون روز دو استکان چای ریخته بودم و در حین ماساژ دستاش برای آخرین بار ساعتها با هم گپ میزدیم و میخندیدیم.

می فهمم. فقط حسرت است که گاهی می ماند

آسمان شنبه 1 بهمن 1401 ساعت 19:24

خیلی اوقات بعد از بارها تجربه و تکرار و خیر و خوبی رساندن به فرد یا افراد مورد نظر تصمیم میگیریم که دیگه انجام ندیم، منظورم اینه بارها از یه سوراخ گزیده میشیم اما باز انجام میدیم.متاسفانه این عبارت واقعا درسته، لطف مکرر= حق مسلم
بنابراین
اندازه نگه دار که اندازه نکوست.
باید خودم هم بهش عمل کنم

ممنونم. نظر زیبایی بود

مرجان شنبه 1 بهمن 1401 ساعت 17:26

منم خیلی

تعریف کن

منم :)

جدی؟ تعریف کن

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد