شناخت من از خدا اشتباه بود و احتمالا هست
چون من هنوز نمی دونم کی می تونم رو کمکش حساب کنم و کی نمی تونم
کی به فریادم می رسه و کی نمی رسه
اگه به فریادم نرسه ؟ آیا به نفعم است یا خدا بی خیالم شده؟
و یقین بهترین چیزه
اینکه به خدا مطمئن باشی و آرامش داشته باشی
شاید خدا دوست داره صبر کردن ما رو ببینه
شاید دوست داره ببینه چقدر بهش توکل داریم؟
کی صدامون در می اد؟
شایدم خدا اصلا از جنس ما نیست و این چیزها براش مهم نیست.
ما براش بی اهمیتیم. وایساده ببینه کدوممون می تونم گلیممون رو از آب بکشیم بیرون
و از این جنگل حیوانات سالم در بیاییم
و همه اینها ممکنه
به نظرتون الان طلا بخرم؟
اره. چون ظرفیت گرون تر شدن هم داره
من والا جایی نبودم
یکی از دوستام پیشنهاد ویزیتوری بهم داد ی چند روزی سرم گرم اون بود بعد دیدم با روحیات من اصلا سازگار نیست
از اونطرف مقدار ناچیزی پس انداز داشتم خواستم طلا بخرم که اونقدر دست دست
کردم که طلا چنان کشید بالا که حالم گرفته شد خلاصه که اوضاع مطلوبی ندارم
کاش همون اول پولتو آورده بودی برات طلا می کردم
خدا یه جاهایی که انتظار نداری، خودشو نشون میده که بهت بگه حواسش هست. ولی در کل زیاد دخالت نمیکنه، نه اینکه حواسش نباشه، اتفاقا به دقت حواسشم هست و کوچکترین فکرو حرکتتو رصد میکنه ولی زیاد دخالت نمیکنه، میذاره همه کنشو برهم کنش رفتارامونو ببینیم ولی کرام الکاتبین ها برامون حساب کتابش میکنن. مثلا من خودم یه سری چیزارو خیلی براشون تلاش کردم، مثلا گفتن چهل شب یاسین بخون، فلان ختم، فلان دعا، فلان نماز ولی نشد، ولی الان همش میگم خدایا قربونت برم که درست نکردی، الان میفهمم که کار خدا درست بوده، یه جورایی هر اتفاقی برای آدم میفته خیره و آدم بهتره تسلیم محض باشه، یعنی تلاش بکنه ولی وابسته به نتیجه نباشه، برای خدا اعمال ما مهمه، نه نتیجه. مثلا الان فکر میکنم اتفاقا چون مثلا یاسین خوندم و نماز و دعا، خدا بهترین کارو برای من انجام داد، شاید اگه دست به دامن خدا نبودم، جور دیگه می چرخید که به نفعم نبود. کلا توی همه کارا و همه زندگی یه چیز اهمیت داره، رضای خدا، بقیه ش مهم نیست. من الان غصه میخورم، چرا قدیم غصه این همه چیز احمقانه رو خوردم
ولی خب دست آدم نیست، وقت غصه، غصه هم میخوره، خلاصه کنم،«در طریقت هر چه پیش سالک آید، خیر اوست»
دوست دارم در این مورد به یقین برسم و باور قلبی پیدا کنم. خیلی اتفاقها در گذشته من بوده که بهتر هم می تونستم باشه
شده ی روزایی خدا دستمو گرفته
ولی منم ی وقتایی میگم خدایا ی پنج دقیقه بیا به من توضیح بده چرا برا همه چیز باید هفت پدرمون دربیاد
اره برای منم شده
بعد گاهی می گم نکنه خدا می گه این چرا اینقدر بچه پررو است؟
ولی خوب ما که جز اون کسی رو نداریم
مجبورم اویزونش شم
نگفتی کجا بودی ؟ نبودی