امروز صبح دخترم رو بردم آزمایشگاه برای چک اپ.
خیلی شلوغ بوده. می گم بیا بریم باهم صبحونه بخوریم
می گه نه. منو ببر بازار خرید
از من اصرار از اون انکار
می گم هیچوقت پیشنهاد صبحانه یه جنتلمن رو رد نکن
قبول نمی کنه و پاچه می گیره
بعد جمله رو اصلاح می کنم و می گم صبحانه بابای جنتلمن
بی فایده است
در نهایت نون سنگک گرفتم و با حلیم رفتیم مغازه مامانش و سه نفری صبحانه خوردیم
و بعد بردمش بازار
می گه می دونی چرا پاچه می گرفتم و اعصاب نداشتم؟
می گم چرا؟ می گه آخه گشنه بودم
چه دعوتی رو رد کرده
مگه چقدر پیش میاد که یه بابای جنتلمن آدمو به صبحانه دعوت کنه 

واقعا
منم وقتی گرسنه هستم عصبی میشم
فکر کنم خیلی از آدما همینن
ولی خدایی اگه بابام من و به صبحانه دعوت کنه رد نمیکنم
دختر شما یکم کم لطفی کرده
خوب شما عاقل شدی و دنیا دیده ای