امشب باید برای یک تغییر برمی گشتم اداره.
لذا الان اداره ام.
قبلش دخترم باهام خداحافظی کرد. یک بغل طولانی.
یک لحظه به دلم افتاد نکنه آخرین دیدار باشه و من تصادف کنم و برنگردم.
کسی نمی داند آخرین دیدار کدوم دیدار است.
گاهی فکر می کنم همه چیزهایی که می دانم را شما می دانید.
لذا می گویم از چی بنویسم؟
لذا یومیه و خاطرات می نویسم.
من به اکثر افرادی که باهاشون به نوعی در زندگی ام هستند یا بودند یه اسم مستعار منحصر بفرد می دم.
یه دختر خانمی هست که اسمش را سوگلی گذاشته بودم.
ارتباط چندانی نداریم یعنی او علاقه ندارد. بشدت افسرده و غمگین خود را نشان می دهد و واقعا می مانم برای یه چنین کسی چه باید کرد حتی گاهی می ترسم خودکشی کند.
حس می کنم خواننده گان وبلاگ یا نظر دهنده ها کم شده اند. چرا نمی دانم.
فعلا همین
به نظر من سبک زندگی آدم مهمتر از نحوه فوتش است.
لذا چیزیکه در زندگی امام حسین برای من مهم است، جمله مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است. البته نمی دانم زندگی من زندگی با ذلت است یا با عزت.
ولی می دانم همه آنهایی که در زندان ویا در حین مبارزه با حاکم نامشروع کشته شدند، شیعه و پیرو امام حسین بوده اند. چه بدانند و چه ندانند.
تمام تنهایی که اعتراف نکردند ، همکاری نکردند و مرگ با عزت را انتخاب کردند، شهید هستند. البته به شرطیکه دست خودشان به خون بی گناهان آلوده نباشد
همکارم که یه دختر متولد ۷۳ است از طریق اینترنت یه هتل تو شمال برای خودش رزرو کرد.
برای یه شب.
بلیطش رو من براش چاپ کردم
گفتم تنها می ری ، گفت اره. گفتم چرا
گفت شنبه تولد ۲۸ سالگیم است می خوام تنها باشم.
برام جالب بود.
جالبه که تهران خونه مجردی داره و جدا زندگی می کنه. شایدم خونه اش رو با چند نفر دیگه گرفته . باید ازش بپرسم
اگر کسی داشت با ذوق چیزی واسهتون تعریف میکرد نزنید تو پَرش!
این اصطلاح «توی پرِ کسی زدن» خیلی دقیقه، یعنی جلوی پروازش رو نگیرید، زمینگیرش نکنید.
بگذارید چند دقیقه فکرش بپره و بره و دور باشه از این واقعیت لعنتی.
##########
نیاز دارم که اتفاقی بیفتد و از من بپرسند: «خب بگو ببینم چه احساسی داری؟»
و من در جواب بگویم: «سر از پا نمیشناسم.»