یک مرد بلاتکلیف

در اینجا یک مرد خاکستری از زندگی روزمره و افکارش می گه. اگه تو وبلاگتون نظر دادم ممنون میشم اینجا جواب بدید یا یه نظر بدید تا برگردم به وبلاگتون. والا یادم می ره کجا نظر دادم

یک مرد بلاتکلیف

در اینجا یک مرد خاکستری از زندگی روزمره و افکارش می گه. اگه تو وبلاگتون نظر دادم ممنون میشم اینجا جواب بدید یا یه نظر بدید تا برگردم به وبلاگتون. والا یادم می ره کجا نظر دادم

هوا دونفره

هوا دونفره شده ولی نه برای قدم زدن و دور دور

برای رفتن زیر پتو

درد مزمن

از پنجره اتاق من در شرکت یک زمین بایر مشخص است که شبیه پارکینگ است. یک پارکینگ که کسی ازش استفاده نمی کند. یعنی حق استفاده ندارد .چون محصور است و در دارد و در همیشه قفل است. یعنی مالک دارد و گفته می‌شود یه شرکت چند در اونور تر است

ولی در خیابان روبروی شرکت جای پارک طلاست و همیشه دو طرف دوبله پارک کرده اند با اینکه می دانند احتمالا جریمه می شوند.


در پارکینگ چند تا ماشین صفر افتاده است.

در برف و سرما و باران و آفتاب.

چند تا پراید کنار هم .‌ که معلوم است روزی نو  نو بوده اند و بل استفاده مونده اند و الان فقط در حال پوسیدن  هستند.


هر همکار جدیدی، اولش که به ما اضافه میشه، می گه اااا. این ماشین‌ها حیفه. چرا برای استفاده ازشون کاری نمی کنند؟

بریم با شرکت صحبت کنیم و بخریم ازش

پیشنهاد بعدی اش اینه که حیف این پارکینگ که افتاده و ملت تو خیابون جا پارک ندارند. 

کاش یه جوری می شد از ش استفاده کرد 


تا یکی دوهفته در این مورد صحبت می کنه و کم کم براش عادی میشه



دیگه هر روز می بینه. ولی هیچی نمی گه.



به این می گن درد مزمن

آقاخان نوری

امروز پادکست مورخ درباره آقاخان نوری رو گوش می دادم

به نظرش ادم خاکستری بود

ولی تو تاریخ ادم سیاهی است. خودشم همینو می گه


یه موقعی معاون امیرکبیر بوده.

کلی فساد و ارتشا و غیره تا صدراعظم میشه و امیرکبیر رو هم می کشه و اخرش هفت سال صدراعظم اعظم می مونه و بعدش هم عزل می شه و اموالش نسبتا مصادره میشه و حتی عروسش رو هم ازش می گیرن 


و بعد در فقر می میره


وصیت می کنه تو کربلا دفن بشه. کجا دفن می شه؟

در مسجدی که امیرکبیر تو کربلا ساخته بوده با اموال خودش .






یه دوست ازم پرسید چرا یهو یه اقا وقتی همه چیز خوبه ، ول می کنه می ره؟


گفتم اولین دلیلش اینه که راوی داستان رو درست تعریف نمی کنه.

اگه راست بگه که نمی گه نهایتا منظورش اینه که از نطر من همه چی خوب بود.

نمی گه چقدر غر می زدم. چقدر اون مرد رو ذله کرده بودم. چقدر توقع نامعقول ازش داشتم و غیره.

چرا نمی گه؟ چون نمی دونه. احتمالا همه توقع ها رو هم معقول می دونه ولی ما باید داستان رو از سمت اون آقا هم بشنویم و بعد بگیم چرا.




روز داوری

نمی دونم اینو قبلا نوشتم یا نه

ولی معتقدم از نظر خدا  وضع موجود شما و شرایط تون زیاد مهم نیست


عکس العملتون مهمه


اتفاقی که براتون رخ می ده مهم نیست. عکس العمل تون مهمه

اینکه چطور رفتار کنید

همیشه سمت درست قضیه بایستید

ظلم نکنید

بی انصافی نکنید

و بشه از کارتون دفاع کرد


بقیه اش انشالله زود می گذره

چه میشه کرد؟

میشه غصه خورد و شب نخوابید

میشه اونقدر فکر و خیال کنیم که موهامون سفید بشه و پیر بشیم

یا دق کنیم

یا از درون ازهم باشیم

ولی فایده ای نداره

تنها راه توکل به خدا و تلاشه

اخرش یه چیزی میشه دیگه 


یه غلطی است که کرده ام و باید ا تهش وایسم


پی نوشت : مشکلم مالی است. فکر بد نکنید