کسی را مجبور نکن
که روحت را در آغوش بگیرد
زیرا عشق مانند دین است
هیچ اجباری در آن نیست.
پی نوشت : دارم کتاب ملت عشق رو گوش می دم. شاید از اون کتاب باشه
بخاطر اینکه خانمم می ره سرکار، قسمت زیادی از کار خونه افتاده گردن من.
این قسمتش زیاد ناخوشایند نیست. با اینکه شبها که خانمم از سرکار می اد، توقع داره من ازش پذیرایی کنم.
ولی حس می کنم بچه هام هم بی مادر شده اند.
و سایه یک مادر مهربان و دلسوز که حواسش بهشون باشه رو از دست دادند.
به لباس و خورد و خوراک و مدرسه و غیره.
و این ناراحتم می کنه
احتمالا در این مورد باید با خانمم صحبت کنم
گریه و زاری در دوری نقطه عطف تمام شد.
عزاداری کردم و تمام شد.
نه خانی آمده و نه رفته
فاتحه مع الصلوات
می چسبیم به زندگی جدید و کون لق گذشته
من معمولا دیر می رسم
به بورس دیر رسیدم
به رمز ارز دیر رسیدم
به خرید خونه تو به جاهایی دیر رسیدم
به خیلی چیزها دیر رسیدم
پنج شنبه رفتم پیش دوستم برای وام گرفتن. گفت دیر رسیدی
گفتم اره. من همیشه دیر می رسم.
به خانمهای خوشگل خواننده وبلاگم هم احتمالا دیر برسم