آن جا یک قهوه خانه بود.
اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای.
چرا؟
دنیا خراب می شد اگر دقایقی آن جا مینشستیم
و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله،
همیشه عجله...
کدام گوری میخواستم بروم؟
من به بهانه رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشته ام...
من جمله بالا رو خوب درک می کنم
بارها خودم این خریت رو کردم.
باید برم سرکار. کار دارم. کوفت دارم. درد دارم.
عجله بیخود داشتم.
و الان فقط افسوس دارم
********
واسه آدم قدرشناس هر کاری از دستتون برمیاد انجام بدید.
اصلا حمالی بکنید.
واسه کسی که قدرتونو نمیدونه، حتی یک قدم هم بردارید زیاده.
ولی من برای آدمهای قدرنشناس زندگی ام قدم زیاد برداشتم
اولین وبلاگ من اسمش ... بود وجالبه که هنوز تو بلاگفا هستش
امروز رفتم یه سریش رو خوندم
خاطراتی که بعضا یادم هم نبود
مال سال 89
جالبه .
و یک روزی همه خاطرات به یاد ما خواهند امد.
من خیلی یاد تمام ادمهایی که روزی باهاشون دوست بودم می افتم
ولی حدودا از هیچ کدومشون نمی تونم خبر بگیرم( منظورم خانمها هستند)
و روزی همه مون خاطره خواهیم شد
تا اونجا که من فهمیدم در سیستم روانکاوی یونگ روش درمانی مبتنی بر عقده ها، سایه ها و رویا ها است.
مثلا شما می ری پیش روانشناس و اون بجای اینکه ازت شرح حال بخواد، ازت می پرسه اول خوابهاتو تعریف کن. بعد که تو خوابهاتو تعریف کردی ، در مورد مشکلاتت بهت می گه و علتش رو توضیح می ده.
چیز جالبی است. ولی خوب همه اینها به گذشته کار دارند و نه به حال و آینده. و یه جور افسوس توشون است