می دانیم که افکار ما هستند که رفتار ما را می سازند
مثلا وقتی من فکر کنم سیب برای سلامتی ام خیلی خوبه ولی سیگارقطعا خیلی بده
و سلامتی ام برام مهم باشه و اولویت باشه، به سیب علاقه مندم و از سیگار متنفر
و اگه سیگار رایگان هم باشه، استفاده نمی کنم. چون یک کنترل گر درونی دارم
من هر وقت به این رستورانهای بوفه باز و سلف سرویس برخورد می کنم سه تا روش برخورد می اد تو ذهنم
۱. تا می تونی بخور و استفاده کن. دیگه گیرت نمی آد
۲ سعی کن چیزهای مقوی و خوب و مفید هی بخوری . اینطوری فقط به سلامتی ات کمک کردی . اشغال نخور. معده و بدن مال خودته
۳ سلامتی و سعادت در کم خوردن است.
و معمولا این سومی منو جمع می کنه و سعی می کنم با طرز فکر سوم زندگی کنم
نمی دانم درختها می توانند باهم حرف بزنند یا نه
نمی دانم اصلا روسا دارند حرف بزنند یا نه
نمی دانم اصلا حرفی دارند یا نه
ولی وقتی یک درخت تنها و دور افتاده از بقیه را می بینم، دلم می سوزه
حتی نمی تونه پاشه بره پیش دوستاش
احتمالا پرنده ها هم حرفش رو نمی فهمند
مرد سعی می کند زن را در آغوش بگیرد، زن مثل شبهای گذشته با تندی می گوید به من دست نزن. می دونی که حوصله ندارم
مرد می گوید تو کی حوصله داری
زن می گوید هیچ وقت
مرد می گوید می دانم
زن می گوید اونور تخت بخواب. اگه می خوای دست بزنی و نزاری بخوابم ، برم بیرون بخوابم
مرد پشتش را می کند به زن و می خوابد و دوباره فکر می کند
ایا ارزش دارد به خاطر این رفتار جدا شود؟
شبهای زیادی به این فکر کرده است و بی نتیجه بوده است
بعد زیر لب می گوید همه انهایی که به من بخاطر متاهل بودنم نمی دهند و اخرش مجبور می شم بخاطرشون زنم رو طلاق بدم،
در این طلاق تقصیر دارند سهم دارند
همه اونها هم می گویند به ما چه ربطی داره؟؟؟؟؟؟؟
حدود سال نود من زیاد می رفتم ماموریت. کجا؟ عسلویه
لذا زیاد هواپیما سوار می شدم
معمولا هم سعی می کردم کنار پنجره باشه. و از منظره تهران و عسلویه از بالا لذت می بردم. کم کم عادی شد و فرقی نمی کرد کجا باشه ولی بدیهی بود که دوست داشتم کنار پنجره باشه
ولی ازاینکه چرا بقیه برای کنار پنجره نشستن اصراری نمی کنند تعجب می کردم.
دبی که می خواستم برم، چون تیم بودیم و کارت پرواز رو دوستان گرفتند، دیگه نشد بگم کنار پنجره. اونروز تو فرودگاه هم درگیر خرابی گوشی ام بودم ضمنا پرواز هم شب بود و می دونستم چیز زیادی معلوم نخواهد بود. ماهان هم دوربین داره و بیرون هواپیما رو کمی نشون می ده.
تا اینکه دو سه روز پیش که خواستم بیام بوشهر به کانتر گفتم لب پنجره لطفا
اونم لب پنجره داد. و اینجوری که هواپیما که بلند شد، یهو قلبم ریخت و ترس از ارتفاع شدم
شبیه اون دفعه ای شدم که با وحید رفتیم پرواز با پاراگلایدر
و اون بالا کرک و پرم ریخت که سعید این چه غلطی بود که کردی. چرا پات به هیچی وصل نیست
پاراگلایدر هم خیلی می چسبه و خیلی ترسناکه.
باید چند بار انجام داد تا عادت کنیم
خلاصه که فکر کنم سن که می ره بالا، آدم هم ترسو تر می شه و تجربیات جدید ، باعث میشه مردم رو بهتر درک کنه و بفهمه چرا یه عده لب پنجره نمی نشینند
ماموریت چیز خوبیه. حداقل برای متاهلها
بخصوص ماموریت سبک
چون تو اتاق و تو هتل استراحت می کنی
فکر می کنی
و خودتی
فکر کنم زنها و مادرها هم به ماموریت احتیاج دارند
کاش یه هتل آپارتمانهای ارزون بود با سرویس ناهار و شام
خانمم رو چند روز می فرستادم بره استراحت کنه
فکر کنم هر زنی و مادری احتیاج داره