این مغازه ای که راه انداختم هم بدجور رو مخم است. یه چیز می گم و یه چیز می شنوید.
گاهی به خودم فحش می دم و می گم این چه حماقتی بود که کردی
گاهی می گم آینده خوبی میشه واسه بچه ها
نمی دونم واقعا. آیا صرف اینهمه هزینه ( البته برای من زیاده )
واقعا ارزشش رو داشت. قشنگ ارامشم رو بهم زده.
بی حال و بی انرژی و خسته ام.
یه چاهی است که تموم نمیشه
تا خرخره تو قرض و بدهی خواهم رفت. بانکها هم که وام نمی دن.
خانمم هم که پول نداره و همه سرمایه اش از پولهای من است و پول بده نیست.
قبلا تو برنامه امبود برای مهاجرت اقدام کنم. ولی تو این وضعیت اونم بعیده بشه.
گاهی می گم بهتر بود پولم رو پس انداز می کردم و قسمت عمده اش رو صرف مهاجرت می کردم.
در هر صورت حالا گذشته و سختی اش مونده برای من.
گاهی بعضی تصمیم ها تو یه لحظه همه چیز رو زیر و رو می کنه.
البته باز خداروشکر یه حامی هایی دارم و خدا هم حواسش هست.
دعا کنید یه وام خوب جور شه.
و یه خورده استراحت کنم
یه اتفاق بدی که بین من و نقطه عطف افتاد از بین رفتن حرمتها بود.
مثلا روزهای آخر بهم می گفت دیگه دوستت ندارم
والا الان که روز بروز بیشتر جای خالی اش رو حس می کنم ، بهش پیام می دادم.
ولی می دونم من براش کم هستم. و تلاش من بیهوده خواهد بود
ترجیحم اینه که با خدا معامله کنم و خدا خودش یه آدم مناسب بزاره سر راهم.
منطق صرف و ادممنطقی حدودا وجود نداره.
اصلا شاید ذهن منطقی هم نداریم. یعنی ذهن سعی نمی کنه منطقی فکر کنه.
بلکه سعی می کنه تصورات و عقاید ما را منطقی جلوه بده.
به نوعی سعی در توجیه احساسات و عقاید ما داره.
منطق ما بشدت تحت تاثیر احساسات ما است.
مثلا وقتی گرسنه هستیم در مورد خوردنی ها یه نظر داریم
وقتی سیر هستیم یه نظر دیگه
و این در مورد همه خوردنی ها صدق می کنه
ترور یه عده بی گناه در شاهچراغ خیلی ناراحت کننده است
ولی اونقدر مردم به حاکمیت بی اعتماد شده اند که یه عده ای می گن کار خودشونه
اکثر خانمهای که من دیدم ، با ماسک خوشگل تر هستند
چرا؟
پی نوشت: وقتی یه نفر رو با ماسک می بینی ، ناخودآگاه بقیه صورتش را بی ماسک تصور می کنی و حدس می زنی چه شکلیه.
بعد که ماسکش رو برمی داره، معمولا طرف رو یه چهره دیگه می بینی و تصورات ت بهم می خوره
صورتهای فرضی و تصوری من معمولا زیباتر هستند تا صورتهای واقعی ملت