بالاخره پسرم کنکور داد و با توجه به اینکه اصلا درس نخوندن و هرچی نصیحت ش کردم بی فایده بود، نتیجه مطلوب بدست نیومد و رتبه اش حدود ۴۰۰۰ شد.
لذا حالا افتادم به انتخاب رشته و دارم تلاش می کنم بهترین انتخاب رشته ای که می تونم براش بکنم
دخترم امروز بهم زنگ زده که بیا فلان جا دنبالم. پریود شدم و اصلا حالم خوب نیست.
رفتم و آوردمش خونه.
سر اینکه باید در این خصوص بامن راحت باشه یا نه، با مامانش اختلاف داره
ولی به نظر من اشکالی نداره
سن که می ره بالا کم کم همه چی عوض میشه
علایق هم حتی عوض میشه
تک تک دوستات رو از دست می دی. و همه شون می رن دنبال زندگی شون
و تنهای تنها میشی
یه خورده از کارهای مغازه رو انجام دادم. بعدش پای شهرداری و همسایه ها و غیره باز شد
کلا بغلت بی تجربگی روش کارمون اشتباه بود. ولی خدا بزرگه.
فعلا کار رو خوبوندیم ولی احتمالا بزودی دوباره شروع می کنیم.
نتایج کنکور امسال آمد و نتایج پسرم اصلا مطلوب نبود.
توقعشون خیلی ازش بیشتر بود ولی سه ماه آخر نخوندن و به چوخ رفت.
دلم بحال همه زحمت هایی که براش کشیدیم سوخت
با این حال سرزنشش نکردم. فایده ای نداشت
مامانش خیلی بهش پرید. سعی کردم اونم آروم کنم.
معلوم نیست آینده چی می شه. قطعا هنوز هزار تا فرصت برای موفقیت داره
و آدم فقط رو خودش می تونه حساب کنه . بقیه برده آدم که نیستند. زندگی خودشونه.