یک مرد بلاتکلیف

در اینجا یک مرد خاکستری از زندگی روزمره و افکارش می گه. اگه تو وبلاگتون نظر دادم ممنون میشم اینجا جواب بدید یا یه نظر بدید تا برگردم به وبلاگتون. والا یادم می ره کجا نظر دادم

یک مرد بلاتکلیف

در اینجا یک مرد خاکستری از زندگی روزمره و افکارش می گه. اگه تو وبلاگتون نظر دادم ممنون میشم اینجا جواب بدید یا یه نظر بدید تا برگردم به وبلاگتون. والا یادم می ره کجا نظر دادم

عصا

الان ساعت

سه و چهل پنج دقیقه بامداد است و من خمار
یا بهتر بگم بی قرار
لذا گفتم به رفتار اشیا دقت کنم
عصاهای زیر بغل که برای کمک به افرادی که دچار شکستگی و یا آسیب در قسمت پایین هستند ساخته شده اند
کار خود را روست ندارند
بسیار هم حسود هستند
دوست دارن خود را به موش مردگی بزنند
ولی احمق هستند
از کجا فهمیدم؟
در رفتارشون دقت کردم
بشدت تلاش می کنند خود را به زمین بکوبند
فکر می کنند اگر بخورن زمین ما دلمون می سوزد و اینها را نوازش می کنیم و بی خیالشان می شیم

لذا حتی اگر صاف به جایی اینها رو تکیه بدید،  اینها شروع می کنند خیلی ریز وول خوردن
و بعد چند لحظه و حتی چند دقیقه یهو با صدای گروپ می خورن زمین
و موقع زمین خوردن هم سعی می کنند یه لگد به اون یکی بزنند که اونهم بخوره زمین
و اگه نتونند،  اون یکی خودش سریع از روی حسادت ، خودشو می اندازه زمین
معمولا به یه ور دیگه

چرا کارشون رو دوست ندارند؟
چون تا دستشون رو نگیری و ایستاده نگهشون نداری،  صاف و ایستاده قرار نمی گیرن
لذا باید بالاسرشون باشی
تا کار کنند

امیدوارم هیچوقت تو کارشون دقت نکنید.
یعنی جوری نشه که مجبور شید دقت کنید و اونها دم دستتون باشن

با ماهی درد دل نکن

#داستان
ساعت حدود نه شب بود.
نیمرویی رو که آماده کرده بودم با دوتا نون تست برداشتم و رفتم جلوی آکواریوم ماهی ها نشستم
نشستم کنارشون که هم شامم رو بخورم و هم به اونه غذا بدم
هشت تا ماهی دیسکس گرون قیمت داشتم. یکی از یکی خوشگل تر
این ماهی ها ، مخصوص اب شیرین هستند
و یه هفته ای بود که از حامد که مغازه آکواریوم و ماهی داشت
خریده بودمشون
اونم با تضمین سلامت و نژاد

ماهی ها هم دنیای خودشون رو داشتند
نه دشمنی تو آکواریوم براشون بود و نه غمی
چند تا گیاه هم تو آکواریوم داشتم که موجب می شد خودش به نوعی خودشو تصفیه کنه.
نشستم و گوشی رو گذاشتم رو میزو  اینستا رو بازکردم
یه تیکه تخم مرغ گذاشتم روی نون تست
نصفش زرده بود و کمی سفیدی
با ادویه ای که بهش زده بودم، قطعا خوشمزه ترین غذایی بود که می شد اون موقع شب بخورم

مریم جان انشالله به پای هم پیر شید!؟
معصومه استوری کرده بود و عکس عروسی مریم رو گذاشته بود
مریم؟ مریم پناهی؟
اره خودش بود
داماد رو نگاه کردم ، ولی نشناختم. ولی به نظر پولدار بود

نون از دستم افتاد
مرده شور اینستا رو ببرم

اخه من چرا باید با خبر می شدم.
دهانم تلخ شد
یه نگاه به ماهی ها کردم
و گفتن شما از عشق چیزی می فهمید؟
یکیشون نگاهم کرد و با چشماش بهم گفت داداش ما گشنه ایم
صفحه گوشی رو گرفتم جلوی آکواریوم. طوری که ببینند
و بعد شروع کردم براشون تعریف کردن
البته اول براشون غذا هم ریختم
شروع به خوردن که که کردن
منم شروع به تعریف کردن کردم
از روز اولی که دانشگاه دیدمش گفتم
از اون روز که تو کوه که با دانشگاه رفتیم تو کوه لیز خورد و من گرفتمش و افتاد تو تو بغل من.
که اگه نمی گرفتنش قطعا دو متر سقوط می کرد
از اونروز که بخاطرش با استاد دعوا کردم و گفتم چرا به ایشون حرف می زنید؟ تقصیر من بود با یه خانم محترم درست حرف بزن
از کافه هایی که رفتیم
از موتوری که بخاطرش خریدم و چرخیدیم
از اونروز که تو بارون رفتم دنبالش و خوردم زمین و یه هفته لنگ می زدم
از اینکه فقط جایی که اون می رفت سرکار منم می رفتم
همه درامد و پس انداز رو براش کادو و طلا می خریدم
یه بار بخاطرش اخراج شدم
دو بار دعوا کردم
سه بار خواستگاری کردم


باباش می گفت تو نمی تونی دخترم رو خوشبخت کنی
مریم هم کم کم باهام سرد شد
و دیگه ازش خبری نشد
یه روز یه بسته رسید دم خونه ام
کادو هایی بود که بهش داده بودم
رفتم زیر کمد در آوردم و دونه دونه شون رو نشون ماهی ها دادم
گردن بند اولین تولدش


ماهی ها دیگه غذا نمی خوردند و داشتند بر بر منو نگاه می کردند و منهم با چشمان اشک بار براشون همه کادو ها رو توضیح دادم

حتی اون دستبند مروارید پلاستیکی که اون روز تو کافه براش خریدم رو هم نشونشون دادم .
اون کافه رو خیلی دوست داشتم
کافه اشنایی مون بود
سمت فلسطین بود
البته مریم‌همون اول گفت بین ما فاصله زیاده
اگه فلسطین ازاد شد، من و تو هم بهم می رسیم

در جعبه رو بستم و بردم گذاشتم سرجاش
اینستا رو هم پاک کردم
دوست نداشتم خودمو زجر بدم
بدون اینکه چیزی بخورم
و بدون اینکه احساس گرسنگی کنم رفتن‌دراز کشیدم

داشتم به این فکر می کردم که چرا به من نگفت که داره عروسی می کنه
چرا اصلا باید می گفت؟

مگه نگفت پولدار شدی بیا؟
...
×××××××××××××
با زنگ‌ساعت هفت پا شدم
چه شب بدی بود دیشب
صورتم‌رو شستم
نماز قضای صبحم رو خوندم
رفتم ظرف شام دیشب رو بیارم بذارم تو ظرفشویی و به ماهی ها یه غذایی بدم
که دیدم همه شون مردن
دوباره دقت کردم
همه مرده بودن

تو رله اداره زنگ زدم حامد.
فحش رو کشیدم بهش

بعدازظهر قرار شد بیام‌خونه ببیندشون

××××××××
قضیه برای حامد هم مهم شده بود
با پیمان و پاتریک آمدند

دو سه تا دستگاه آوردند

پیمان دستگاه زد و گفت
ابت خیلی شوره
واسه همین مردن
اینها حساس هستند
چرا نمک بهشون دادی؟
گفتم نمک چیا بابا.
من از همون غذایی که حامد بهم داد،بهشون دادم

پاتریک غذا رو نگاه کرد و گفت غذا اکی است
تاریخ مصرف هم داره. تازه تازه هم هست
ازین نیست
من دلخور نشسته بودم که امدن برای خداحافظی
حامد گفت سعید باور کن تقصیر ما نیست.
خودت یه سوتی دادی
اب اینها نباید شور باشه
و خداحافظی کردن و رفتن
داشتن می رفتن
پاتریک به پیمان به شوخی گفت :
احتمالا این سعید وضعیت کاسبی ما  برای این ماهی ها تعریف کرده، اونها اشک شون درآمده و آبشون شور شده.
پایان
#داستان

درمانی برای ام اس



یه خانمی تو آشنایان هست که مشکوک به ام اس بود.
داروهای ام اس مصرف کرد و به نوعی داشت ام اس می گرفت

شوهرش فوت کرد

و بعدش دیگه ما ندیدیم که داروهای گرون قیمت ام اس مصرف کنه.


دیروز باهاش صحبت می کردم
می گفت شوهر خدابیامرزدم خیلی منو اذیت می کرد
در حدی که داشتم ام اس می گرفتم
فوت که کرد ،درسته تنها شدم
ولی اعصابم اروم شد و ام اس  از بین رفت و هیچ علائمی ندارم


پس جدایی هم یه راه درمان ام اس است

وطن فروش

بعد حمله اسرائیل به ایران یه عده شدن وطن فروش 

یا بهتر بگم یه عده به یه عده دیگه می گفتند وطن فروش


می گفتند هرکی از حمله دشمن خوشحال بشه ، وطن فروشه


نمی خوام اصلا به این بحث وارد شم. چون آدم با آدم فرق داره و اول باید حرف هاش رو شنید و بعد متهمش کرد ویا محکومش کرد.

ولی بطور معمول آدم نباید از حمله دشمن خوشحال شه


ولی به نظرم اگه بخواهیم وطن فروش رو تعریف کنیم به نظرم افراد زیر هم وطن فروش هستند :

افرادی که موجب می شوند پول وطن مون بی ارزش بشه و دلار ۱۰۰۰ تومنی بشه ۸۵ هزار تومن


افرادی که موجب می شوند مغزها مهاجرت کنند و متخصصان بر نگردند 


افرادی که خاک وطن رو صادر می کنند


افرادی که نفت و بقیه منابع طبیعی  وطن رو به نصف قیمت  یا با تخفیف بالا می فروشند و پولش رو هم نمی تونند وصول کنند


افرادیکه مانع ورود گردشگر و درآمد به وطن می شن و اشتغال رو تو وطن از بین می برند


افرادیکه سرمایه های وطن رو تو معامله های رانتی به دوستان و آشنایان واگذار می کنند

و ...


بقیه اش با خودتون

داستان نباتات



خدا رو کرد به نباتات تا باهاشون حرف بزنه.
نباتات همه مشغول حرف زدن هم باهم بودن و صداشون عین ولوله ای تو فضا پیجیده بود.  اسرافیل بارها تلاش کرده بود ساکتشون کنه ولی ناموفق بود
جبرائیل هر دفعه خندید و گفت به موقعش ساکت می شن.
تا خدا رویش را بسمت نباتات کرد، همه ساکت شدند و سکوت کل فضا رو گرفت.
اسرافیل کف کرد و سبحان الله گفت و جبرائیل دوباره خندید

انسان را خلق کرده ام و در روح خودم در اون دمیده ام
هر کدام از شما بگویید،  دوست دارید چه خدمتی به او بکنید،  تا خلقتتان را متناسب کنم.
هرکی برخلاف عهدش عمل کند، هیزم جهنم خواهد شد.

خدای من ، انسان بخاطر روح تو برای من خیلی عزیز است‌
من وجود و چوب خود را تقدیم او می کنم
اینها را
را سرو و چنار گفتند.
گردو گفت.من غیر وجودم دوست دارم میوه هایی مقوی و خوشمزه به انسان تقدیم کنم.
خدا خوشش آمد و گفت پس چوب تو بهتر خواهد بود.
چیزی هم می خواهی؟
گردو گفت راستش بی ادبی است و روم نمیشه بگم.
خدا خندید و گفت بگو.
گردو ادانه داد : دوست دارم سهل الوصول نباشم و ناز داشته باشم
خدا گفت برای میوه هایت حفاظ چوبی قرار می دهیم.
و ادامه داد :
بعدی.
پرتقال گفت : دوست دارم میوه هایی آبدار و خوشمزه تقدیم انسان کنم.
نارنج گفت منهم همینطور.  ولی منو کنار غذا شون بخورن. بازیچه نباشم بعنوان میوه مهمونی‌ خوشمزه نمی آد
نارنگی خندید وگفت مغرور ترش.
میشه من شیرین باشم و یه پوست نازک که فقط کثیف نشم. همیشه و همه منو دوست داشته باشن و خوردنی باشم.

گیلاس گفت من دوست دارم خیلی میوه بدم. همینطور از شاخه هام میوه آویزان باشد تا بچه ها بکنند و بخورند و لذت ببرند
خدا نگاه کرد و گفت جثه ات توان میوه زیاد ندارد. میوه هایت کوچک خواهد بود.
گیلاس تعظیم کرد و پذیرفت‌
البالو یه نگاه به هیکل خودش و گیلاس کرد و گفت منم مثل گیلاس ولی دوست دارم تو صبحونه هاشون هم باشم. میشه؟
خدا نگاهش کرد و خندید گفت باشه. تو مربا هم خواهی شد.

لیمو گفت من دوست دارم هم درد باشم و هم درمان.
آیا می شود؟
اسرافیل به جبرائیل نگاهی کرد و گفت برای خدا معنا طرح می کند؟
جبرائیل گفت: سبحان الله. نگران نباش.
خدا نگاهش کرد و لبخند زد و گفت تو هم موقع درد سینه بدردشان خواهی خورد و هم برای ایجاد درد در سینه.
بعدی
اسرافیل به جبرائیل گفت چی شد ؟
جبرائیل گفت منظورش قلیان و نابود کردن سینه بود.
اسرافیل قاه قاه خندید.
همه برگشتند و به اسرافیل نگاه کردند.
نارگیل خیلی جدی گفت: داداش یه ربع پیش می گفتی ما ساکت باشیم حالا خودت وسط جلسه می خندی.
اسرافیل سرخ شد و خجالت کشید.
نارگیل ادامه داد خدایا میوه های من را آبدار و مقوی قرار بده ولی من دوست دارم میوه هایم سخت به دست بیاید و بدم هم نمی آید که اگه شد با میوه هایم بزنم تو سر انسانهای نافرمان.
خدا خندید و گفت شوخ طبع جدی ای هستی.

سیب گفت خدایا راضی ام به رضای تو و انسانهایت. هرجور که دوست دارند. هم ترش داشته باشن و هم شیرین. نه بزرگ باشم و نه کوچک.  خواستند با پوست بخورند،  نخواستند پوستم را بکنند.
خدا
خوشش آمد و گفت به تو تنوع رنگ هم خواهیم داد. هم سفید و هم سرخ

و تو رو موجب کشف دانش در بین بشریت قرار خواهم داد.
اسرافیل دوباره به جبرائیل نگاه کرد و گفت آیفون رو می گه؟
جبرائیل عاقل اندز سفیه نگاهش کرد و گفت نه بابا. نیوتن و جاذبه رو می گه.

گوجه فرنگی گفت : من بدن نحیفش ندارم و چوبی ندارم که تقدیم کنم ولی اگر امکان باشد که میوه بدم، خوشحال بود که سر سفره باشم.
هم صبحانه و هم‌ناهار و شام.
خدا تبسم کرد و گفت این فرصت خدمت به تو داده شد.
گوجه فرنگی تعظیم کرد و تشکر کرد.

گیاه گل گاو زبون گفت : خدایا می بینی که جسم ناتوانی دارم و چوبی ندارم که تقدیم انسان کنم.
توان میوه نگاه داری میوه هم مثل گوجه ندارم. ولی دوست دارم موجب آرامش انسان بشم.
خدا گفت دم‌کرده ات ، آرامبخش خواهد بود
گل گاو زبون سه بار تعظیم کرد و تشکر کرد
و نباتات دانه به دانه گفتند و رفتند.
تا نوبت یک نبات بی شکل رسید. نباتی که به پر رو بودن و دوست شیطان بودن معروف بود.
به او می گفتند بی خاصیت لندهور.

خدا گفت تو چه خیری دوست داری به انسانهای من برسونی؟
می دونی که ارزش هر یک از موجودات به خدمتی است که به انسانهای من می کند.
لندهور گفت : چرا من باید به انسان خدمت کنم ؟
انسان از خاک است و منم از خاکم
چرا من باید به او خدمت کنم؟
من دوست ندارم بهش خدمت کنم.
چوب طوری باشد که بدرد انسان نخورد
میوه هایم هم بدردش نخورد.
اصلا دوست ندارم به درد انسان بخورم.

اسرافیل با تعجب نگاهش کرد و گفت چه پررو.
جبرائیل لبخند زد و گفت سرنوشت کسی که نخواهد به انسانها خدمت نکند ، عبرت آموز خواهد بود.

خدا نگاهی کرد و گفت باشه.
تو علف هرز خواهی بود. نه چوب بدرد بخوری خواهی داشت و نه میوه ای.
لندهور لبخند زد و تشکر کرد.
اسرافیل گفت چی شد؟
جبرائیل گفت
حیوانات او را خواهند خورد. لیاقت او این است که همیشه توسط انسان و حیوان لگدمال شود و خوراک حیوان شود.
انسانها او را دوست نخواهند داشت و همیشه سعی خواهند کرد او را حذف کنند و نابود کنند.
ناگهان صدای  صلوات نباتات بلند شد و جبرائیل گفت جلسه تمام
شد اسرافیل.

و اسرافیل بانگ شروع بکار نباتات را زد.