یک مرد بلاتکلیف

در اینجا یک مرد خاکستری از زندگی روزمره و افکارش می گه. اگه تو وبلاگتون نظر دادم ممنون میشم اینجا جواب بدید یا یه نظر بدید تا برگردم به وبلاگتون. والا یادم می ره کجا نظر دادم

یک مرد بلاتکلیف

در اینجا یک مرد خاکستری از زندگی روزمره و افکارش می گه. اگه تو وبلاگتون نظر دادم ممنون میشم اینجا جواب بدید یا یه نظر بدید تا برگردم به وبلاگتون. والا یادم می ره کجا نظر دادم

پارس آباد

ماکان و حامد با سبد خریدی که تا خرخره پر شده بود به صندوق عقب بنز کلاس اس  شون نزدیک شدند.
ماکان در صندوق رو باز کرد و شروع کرد به چیدن خریدها در داخل صندوق
قد بلندی داست با هیکل ورزیده و موهای لختی که با ژل به یک ور خوابونده بود
در کل قد و قواره تو چشمی داشت. با اون ماشین شیک از دور به چشم می آمد.
حبیب ناخودآگاه آهی کشید و گفت توف تو شانس.
حبیب حدود ۵۰ دور تر در ورودی پارکینگ فروشگاه کنار حاج قربون نشسته بود و به حاج قربون در نگهبانی پارکینگ کمک می کرد.

حاج قربون یه نگاه به حبیب کرد
و گفت می بینی چه دک و پزی داره؟ چه غرور و افاده ای داره؟
کسی ندونه فکر می کنه از اول همونطوری بودند.

حبیب برگشت و گفت مگه قبلا چطوری بودن؟
قبلا یعنی کی؟
حاج قربون یه نگاهی به حبیب کرد و گفت داستانش مفصله.
ماکان مال ده پارس اباد است. دقیقا پشت اون تپه‌
اونجا یه خانی داشت به نام آخوند زاده که سال ۵۷ به خانی رسیده بود.

آخوند زاده بزرگ خیلی محبوب بود ولی اولویت های ده رو عوض کرد و خیلی به زراعت و صنعت ده توجه نداشت ولی چون اون سالها اون دهات از قبل زمین‌های کشاورزی حاصل خیزی داشت و پس انداز مردم بالا بود و همه پولدار و دامدار بود، مشکلات نشون نمی داد و اوضاعشون خیلی بهم ریخته نبود.

آخوند زاده بزرگ که فوت کرد و پسرش به حکومت رسید 
یواش یواش اوضاع عوض شد
ورود و خروج همه چی به ده شون انحصاری و دست افراد خاص افتاد.
کم کم فساد زیرپوستی ایجاد شد
کار کم شد و فقط با پارتی بود
پاچه خواری زیادبود و ادارات پر از باندهای فساد بود
بچه های باهوش و تحصیل کرده می رفتند به ده ها و شهرهای دیگه
و کم کم یه طوری شد که جوونهای ده دوست داشتند فرار کنند و از ده برن ولی ده های دیگه قبولشون نمی کردن و
پاسپورتشون خیلی بی ارزش شده بود

این وسط رئیس ده یا همون آخوند زاده دوم به فکر ساخت اسلحه و تانک و توپ افتاد

فرماندار شهر و استاندار استان مخالفت کردند و بقیه ده ها هم می گفتند اینها بسازن ما بی امنیت می شیم و باید بخریم

ولی آخوند زاده می گفت چرا پادگان استان داره ؟ ما هم باید داشته باشیم
از استان نیروی نظامی آمد و سعی می کردند با محاصره ده و بررسی کالاهای ورودی و خروجی به ده ، از ساخت سلاح توسط ده آخوند زاده خودداری کنند
ولی شرایط استراتژیک ده یه طوری بود که استاندار علاقه ای به ورود و بازرسی خونه به خونه ده شون نداشت.
مسیر صعب العبور بود و کلی مناطق کوهستانی و غار وجود داشت و استاندار علاقه‌ای به کشته دادن نداشت

از یه طرف وضع مردم ده و قدرت خریدشون روز به روز کمتر می شد،از طرف آخوند زاده همه پول مالیات و منابع ده رو خرج ساخت سلاح و شوروندن گروه هایی در ده های دیگه می کرد تا اگه نیروهای استاندار اونا را محاصره کردند،  از ده های دیگه نیرو حمله کنند و محاصره بشکنه

حتی می گفتند آب و خاک ده رو یواشکی می فروشند.

حبیب گفت: پس چی شد وضعشون خوب شد ؟ سلاح ساختند و بقیه ده ها رو گرفتند؟
نه. برعکس .حاج قربون ادامه داد:
آخرش یه استاندار شجاع آمد و اول نیروهای وابسته به اخوند زاده رو در ده های دیگه خنثی کرد و بعد ریخت تو ده پارس اباد.

و تمام تشکیلات ساخت سلاح و تانک و توپ رو از بین برد.

آخوند زاده که دید هرچی بافته، پنبه شده

روش و سبک مدیریت ده رو عوض کرد.
بی خیال سلاح و اسلحه شد و اولویت رو گذاشت رو معیشیت مردم ده ش

کم کم گردشگری و دامپروری و کشاورزی و صنعت تو دهش توسعه یافت و درآمدشون بخاطر موقعیتهایی که بود زیاد شد و اینها هم برای خودشون آقایی شدند و شروع کردن به فخر فروشی

حبیب دوباره آهی کشید و گفت خدا براشون خواسته دیگه
به امید اینکه خدا برای ده های شبیه پارس اباد بخواد 

فردو رو زد

بالاخره  امریکا.  فردو.  رو. زد.


البته طبق معمول ما گفتیم که چیز مهمی نبوده  و اصلا درد نداشت.

روحیه ما  ستودنی است. 


و اما چرا اینجوری شد؟

بخاطر یه سری تحلیل گر و مشاور ... .

به نظرم تعداد زیادی جاسوس لای این تحلیل گرها می توان پیدا. کرد


اینها تا چند روز قبل م می گفتند اسرائیل جرات حمله به ما را ندارد.

اصلا توانش را ندارد


نتیجه حمله  اسرائیل و جراتش را که دیدیم


همزمان  می گفتند  آمریکا و ترامپ به مذاکره با نیاز دارند

اونم که دیدید


بعدش گفتند ترامپ اگه بزنه ، خون همه بر و بچه اش توشیشه است 

و الان که زده، ما آمریکا رو نزدیم

اصلا نقشه ای ردی میز برای زدنش نبود




عده ای معتقدند الان زمان خوبی برای صلح است 

جنگ

مثل همیشه ما و تلویزیون و ارزشی ها در دنیاهای موازی زندگی می کنیم

در یک دنیا ما پدر و مادر اسرائیل را در آورده ایم و اونها بدبخت شده اند و هک شده اند و ...

در این دنیا ما روزی یک اف ۳۵ می زنیم ولی چنان می زنیم، که هواپیما پودر می شود و هیچ اثری ازش نمی مونه


در یک دنیای دیگه ،اسرائیل پدافند ما رو از کار انداخته و هر روز با هواپیما می اد بمباران می کنه و می ره و هر روز تعداد موشک‌های ما که به اسرائیل می رسه کمتره.


امیدوارم خدا به ما رحم کنه و صلح و آتش بس هر چه زودتر برقرار بشه

پول و اب

از نظر من پول مثل آب می مونه
پول مثل آب می مونه
بدون آب می میریم
با آب کم، درسته زنده ایم. ولی بدن آسیب می بینه .
مقدار مناسب آب،موجب طراوت و شادابی بدن میشه.
و موجب میشه بتونه به بقیه زندگی اش برسه
منشا آب ولی مهمه
آب آلوده عوارض داره و این عوارض در زندگی خودمون و بچه هامون خودش رو نشون می ده
آبی که یهویی بیاد ،می تونی سیل باشه و همه پی رو از بین ببره
سر آب دعوا زیاد شده و آدم زیاد کشته شده
در عوض
مصرف درست آب می تونه موجب رشد و توسعه یه محدوده و یه منطقه بشه
آب موجب آبادانی است و کشور کم آب هزاران مشکل داره و ...

خلاصه اینکه پول خوبه ولی بشرطیکه از راه درستش درآمده باشه
و به اندازه جنبه و ظرفیت آدم،  به آدم داده بشه
و ما در قبال مصرف ش مسوولیم
نمیشه ما یه حجم زیاد ی آب داشته باشیم و در کنار ما یه عده از بی آبی بمیرن، و از ما نپرسند
چرا بهشون آب ندادی؟
قطعا روز حسابی هست

بازگشت خوبی

گاهی خوبی به ادم بر می گرده.


مثلا خواهر من چندسال پیش خونه اش رو به یه نفر اجاره داد که در زمان تمدید قرارداد را بد نوشتند و بعدا که شکایت کرد، قاضی هم بد خوند و اول و آخر بیش از ۶۰ میلیون از پول اجاره را مستاجر نداد و رفت و دیگه تلفن هم جواب نداد

این گذشت تا اینکه چند وقت پیش یکی از فامیلهای باجناق من فوت کرد
من رفتم تو مراسم شرکت کردم
چون باجناق م تو مراسم‌های برادرم شرکت کرده بود، مادرم هم به احترامش آمد و شرکت کرد.
اتفاقا آخر مراسم هم رسید. یعنی دیر خبردار شد

مادرم که می خواست بیاد، خواهرم هم می گه منم می ام
و دوتایی آمدند و شرکت کردند
چون دیر رسیدند،  اکثر مهمان ها از مسجد خارج شده بودند و در حال صحبت و خداحافظی بودند

لذا یهو خواهرم گفت ااا. فلانی که مستاجر من بود و پولم رو خورد
رفتیم سراغ فلانی و دیدیم داماد فامیل باجناقم  است
با کمی پیگیری، ۶۰ میلیون رو مجبور شد بده.



چند وقت پیش یکی از دوستان همین گروه خواست به من یه خیری برسونه. یه کتابی رو معرفی کرد
منم بهش گفتم بیا بریم تو فلان گروه اینو معرفی کن.
خلاصه که موجب یه جنبش و حرکتی شد اصلا.

و گروه کتابخوانی راه انداخت .

گاهی وقتها یه حرکت خوب کوچک سرمنشا یه خیر بزرگ می شه