یک مرد بلاتکلیف

در اینجا یک مرد خاکستری از زندگی روزمره و افکارش می گه. اگه تو وبلاگتون نظر دادم ممنون میشم اینجا جواب بدید یا یه نظر بدید تا برگردم به وبلاگتون. والا یادم می ره کجا نظر دادم

یک مرد بلاتکلیف

در اینجا یک مرد خاکستری از زندگی روزمره و افکارش می گه. اگه تو وبلاگتون نظر دادم ممنون میشم اینجا جواب بدید یا یه نظر بدید تا برگردم به وبلاگتون. والا یادم می ره کجا نظر دادم

مادرم

دیروز برای کاری رفتم دنبال مادرم. و بردمش که به کارهاش برسه.


حدود چند ساعت باهم بودیم ولی  حرفی برای گفتن نداشتیم. اکثر مسیر به سکوت طی شد.

کمی از مسیر هم در خصوص کار صحبت کردیم


برایم تلخ بود

برخورد

می گن هیچ چیز مثل برخورد مهربانانه با کارمند بد، کارمند خوب  را افسرده و ناراحت نمی کند.


در دنیا هم همینطوره. هیچ چیز مثل برخورد و مهربانانه خدا با بندگان بدش، بندگان خوبش رو نامید و مایوس نمی کنه

چی تو چی

دوستم می گفت مشکل ماها اینه که فکرم تو چیز است و چیزمون تو کار


ولی خارجی ها برات یه


نظر شما چیه؟ 

پلنگ

باید مثل پلنگ بود. یا مثل شیر

نشست و گله خانمها رو از دور نگاه کرد و یکی رو انتخاب کرد و همون رو شکار کرد. اینکه مثل تله یه جا بشینی ببینی کی می اد سراغت همونو شکار کنی یا اینکه همزمان تلاش کنی چند نفر رو شکار کنی،  معمولا راضی ات نمی کنه. و همیشه چشمت دنبال شکار خودته.

حیاط زندان

امروز یه صحبت در مورد جامعه شناسی گوش می کردم

می گفت بعضی چیزها از نظر خودمون خاص هستند ولی از نظر جامعه شناسی عادیه


مثلا  یه بازرگان مسن که تصمیم می گیره با منشی اش ارتباط بگیره و تنوعی به زندگی اش بده و هیجان ایجاد کنه،  از نظر خودش کار با هیجان و خاصی داره می کنه.

از نظر جامعه شناسی این رفتار عادی است و همون موقع که داره از دیوار زندانی می ره بالا که فرار کنه ، در اصل داره وارد حیاط زندان بعدی می شه