علی تازه سال دوم دانشگاه بود
مهندسی عمران تو دانشگاه علم و صنعت می خوند و قرار بود اولین مهندس فامیلی سون تو روستا بشه
چشم و چراغ فامیل و مادرش بود.
ولی الان دو هفته بود که برگشته بود روستا و فعلا گوسفندها رو می آورد چرا تو تپه های روستا.
اخه دانشگاه ها اول بخاطر شلوغی ها و بعد هم بخاطر جنگ یا اسرائیل و آمریکا تعطیل شده بود.
گاهی وقتها شبها هم بر نمی گشت و شب پیش گوسفندها تو طبیعت می خوابید.اخه هوا سرد نبود
و می شد همینجا خوابید.
چند تا سگ خوب و قوی هیکل هم داشتند که امنیت گله در مقابل گرگها رو تضمین می کردند. تازه گله رو هم مدیریت می کردند و جمع می کردند.
علی پسر خیلی درشتی نبود ،ولی ریزه اندام هم نبود. قدی حدود ۱۸۵ و وزنی حدود ۹۵ تا ۱۰۰ کیلو داشت و چون همیشه خدا کار بدنی کرده بود، بدن نسبتا رو فرم و ورزیده ای داشت
شناگر خوبی بود و نفس دویدن هم داشت
ولی امشب علی یه مشکل بزرگ داشت.
غروب که تازه هوا گرگ و میش شده بود، یک هواپیمای جنگی را در آسمان دید که شعله ور بود و ناگهان یک خلبان با چتر ازش پرید بیرون. چتر باز را با چشمهایش دنبال کرد.
حدس زد نزدیک چشمه فرود آمده باشد
زیاد توجهی نکرد. حوصله دردسر نداشت ولی گوسفندها را می خواست ببره نزدیک چشمه بخواباند
تا صبح انها را سیراب کند و بعد ببردشون به چرا
نزدیک چشمه دید خلبان چترباز به درخت گیر کرده است. ظاهرا موقع سقوط چترش گیر کرده بود به درخت و خورده بود زمین.
تو حالی بین بیهوشی و هشیاری بود و ناله می کرد
اول ترسید به خلبان نزدیک شود
می دانست که خلبان ها یک تفنگ کمری دارند
هیچ علاقه ای به کشته شدن یا درگیری نداشت
و خلبان بهوش نبود والا قطعا برای نجات خود بدون توجه به حضور علی تلاش می کرد.
ولی انگار آسیبی دیده بود که ناله می کرد و رفتاری نمی کرد.
نزدیک تر که شد ،دید لای بندهای چترش گیر کرده و خیلی آزادی تحرک ندارد . دست راستش هم انگار در رفته بود
آرام به خلبان نزدیک شد.
به انگلیسی بهش گفت قصد کمک دارد ولی محض احتیاط اول باید خلع سلاح کند .
خلبان توان مقابله نداشت
لذا علی بهش نزدیک شد و ارامجیبهایش را گشت و اسلحه را برداشت.
کیت نجات هم که با صندلی اجکت همراهش بود ،دور تر بود.
خیلی آرام با بندهای چتر دستها و بعد پاهای خلبان را بست و آرام آوردش پایین.
گذاشت رو قاطر و بردش توی فرورفتگی توی سنگ بزرگ گه جای مناسبی برای خوابیدن بود.
آتش را روشن کرد.
زخمهای خلبان را بست
کتفش را جا انداخت و بهش کمی اب و غذا داد.
و حالا دچار مشکلات فلسفی شد.
خلبان خوابش برد.
قبل خواب به انگلیسی از علی تشکر کرد.
علی تلاش کرد،جی پی اس یا چیزی شبیه این را پیدا کند.
ولی نبود.
احتمالا توی کیت نجات همراه صندلی بود.
نمی دانست که ایا هر لحظه ماموران حکومتی خواهند امد یا یک تیم نجات دلتافورس
تیم دلتا فورس اگه با هلی کوپتر می امدند،قطعا بدون سوال او را می کشتند
ماموران حکومت هم قطعا بازداشتش می کردند.
از طرفی اگر خلبان را تحویل می داد ،خلبان یا اعدام می شد یا با یک ادم بد معاوضه می شد
اگر هم خلبان را تحویل نمی داد،چکار می کرد؟
درسته سه تا از دوستانش در اعتراضات حکومتی کشته شده بودن و نمی خواست به حکومت کمک کنه
ولی خلبان هم برای آزادی بخشی به او نیامده بود
خلبان دشمن بود و قطعا اگه سرحال می شد در اولین فرصت با آموزشهایی که دیده بود ،علی را می کشت و فرار می کرد
اگر هم علی ازادش می کرد و می رفت،قطعا در صورت دستگیری علی را لو می داد و علی اعدام می شد
علی باید چکار می کرد؟
#داستان
#داستان_خلبان
روز سوم جنگ است.
جنگ دومسال ۱۴۰۴
جنگ ایران و اسرائیل و آمریکا
عجب سالی بود امسال
فردا آمریکا و اسرائیل با ما وارد جنگ شده اند ولی ممکنه پای کشورهای دیگه همباز شه
رهبر ایران یا حاکمایران توسط آمریکایی ها در روز اول جنگ کشته است و یا شهید شده است و ما فعلا یه هفته تعطیل هستیم) روی واژه ها دعوا نداریم(
در حافظه تاریخی ما این کار آمریکا باقی خواهد ماند.
جنگ همچنان ادامه دارد.خداروشکر جز یک مورد بسیار تاسف بار مدرسه ابتدایی در میناب
تلفات غیر نظامی بالا نبوده است
خدمات شهری و اب و برق موجود است
ولی امنیت روانی نیست و ترس انفجار و اینکه کجا رو می زنند وجود دارد
فعلا انکار سیاست زدن کلانتری ها و مراکز نظامی است
بابد دید اخرش چی میشه
و کی کوتاه می اد.
ولی کل هزینه این اتفاقات رو مردم ایران دارن می دن و بعدها هم خواهند داد.
صبح در اداره نشسته بودم که گفتند زدن
و بعد جدی تر معلوم شدن که زدن
الان که هنوزم تو اداره ایم
اکثر پرسنل رفتند. منم ۵ و نیم می رم
خیلی آرام شده
انگار نه انگار که جنگه
شرکت هم تعطیل نکرده
می گه مرخصی بگیرید برید. خوب خودمون بلدیم.
لذا منی که مرخصی اممنفی است،نرفتم
دیروز صبح رفتم دنبال خرید یه سری وسایل و حدود ساعت سه ازاد شدم
می خواستم برم ادامه کار بازسازی رو انجام بدم
از قبلش حدود ساعت ۱۲ و یا یک
یه دل درد خفیف گرفتم که هی بدتر شد
ساعت ۳ به بعد حالم خیلی بد بود
و افتادم
و هی بدتر شد
حدود ۷ رفتم دکتر
دو سه تا آمپول داد و سرم که گفتم سرم نمی خوام
آمپول ها رو زدم. بی فایده
دکتر هم تا دید گفت ویروس
ولی من معتقد بودم سیستمگوارشم بهم ریخته و سر دلم مونده
هرچی می خوردمبعد یه مدت بالا می اوردم
یعنی دلم درد می گرفت و خودم مجبور می شدم بالا بیارم
چایی نبات
خاکشیر
بارهنگ
و چیزهای دیگه
عرق نعنا هم اخر شب خوردم
و همه اینها رو مدیون پرستاری های دخترم بودم
رفتم خاکشیر خریدو بارهنگ
عرق نعناع هم خواهر زنم اورد
الان که بیدار شدم،خیلی بهترم
ولی دارم فکر می کنم اونها که تهران تنها هستند، تو این مواقع چکار می کنند؟