دکتر به من گفته امسال روزه نگیرم
ولی قلبا دوست دارم بگیرم.
لذا امروز می گیرم.
توکل به خدا
فکر نمی کردم روزه گرفتن حسرت بشه برام
پادشاهان در قدیم برای اینکه فرزندشون پادشاه بهتری بشه
زمانیکه خودشون زنده بودند،
حکومت یک قسمت را می دادند بهش
شرق و یا غرب
و لذا فرزندشون پادشاهی یاد می گرفت و پادشاه هم می فهمید فرزندش چند مرده حلاجه
حداقل کار اجرایی بلد می شد و می شد قضاوت کرد چطور ادم و پادشاهی هست.
کاش رهبر جدیدمون قبلا رییس صدا و سیما بود
یا ستاد اجرایی فرمان امام
یا سازمان مستضعفان
یا کمیته امداد
الان خیالمون راحت تر بود.
ولی در هرصورت انشالله خیر باشه و برای ایران اوضاع بهتر شه
نت چرا قطعه؟
همه کشورهای منطقه درگیر جنگ هستند
واقعا ملت ما فقط خودفروخته هستند؟
قطعا که اینطوری نیست
حداقل همه می دونیم مردم ما بهترین هستند
لذا مشکل این است که حکومت جایگاهش رو بین مردم از دست داده
و به مردم اعتماد نداره.
و ترجیح می ده مردم قطع باشند
گفتم اوضاع امروز رو بنویسم
شاید یه روزی. حسش بود و خواندیم و خندیدیم
چند وقت پیش و قبل جنگ یه نظر سنجی گذاشتم که کی جنگ می شود.تو گروه دوستان
دسته بندی اول تا ۳ اسفند بود.دسته بندی دوم بین ۳ تا ۱۵ اسفند بود و دسته بندی های بعدی
و یهه گزینه اصلا جنگ نمی شود هم بود.
حدود ۷ام اسفند یکی از دوستان که گزینه اصلا نمی شود را زده بود منو مسخره کرده که دیدی نمی شود
وضعیت الان
ما می گیم ما زدیم
اونها هم همینو می گن
رهبر هم که هنوز نداریم
حتی نمی دانیم چه کسی. شایسته است
در مورد انتخاب پاپ
اسقف ها می روند تو یه کلیسا و خدا بهشون وحی می کنه که جانشین عیسی کیه
بعد اونو کشف می کنند و اون میشه پاپ
و دیگه اشتباه نمی کنه
یعنی خودشون نماینده خدا رو انتخاب می کنند ولی فکر می کنند خدا انتخاب کرده.
و حالا منتظریم نماینده. در ایران هم انتخاب بشه
یه عده معتقدند که نباید تسلیم شد و تا آخر باید ایستاد
من معتقدم تسلیم در زمان درست هم گاهی بهترین کاره
علی تازه سال دوم دانشگاه بود
مهندسی عمران تو دانشگاه علم و صنعت می خوند و قرار بود اولین مهندس فامیلی سون تو روستا بشه
چشم و چراغ فامیل و مادرش بود.
ولی الان دو هفته بود که برگشته بود روستا و فعلا گوسفندها رو می آورد چرا تو تپه های روستا.
اخه دانشگاه ها اول بخاطر شلوغی ها و بعد هم بخاطر جنگ یا اسرائیل و آمریکا تعطیل شده بود.
گاهی وقتها شبها هم بر نمی گشت و شب پیش گوسفندها تو طبیعت می خوابید.اخه هوا سرد نبود
و می شد همینجا خوابید.
چند تا سگ خوب و قوی هیکل هم داشتند که امنیت گله در مقابل گرگها رو تضمین می کردند. تازه گله رو هم مدیریت می کردند و جمع می کردند.
علی پسر خیلی درشتی نبود ،ولی ریزه اندام هم نبود. قدی حدود ۱۸۵ و وزنی حدود ۹۵ تا ۱۰۰ کیلو داشت و چون همیشه خدا کار بدنی کرده بود، بدن نسبتا رو فرم و ورزیده ای داشت
شناگر خوبی بود و نفس دویدن هم داشت
ولی امشب علی یه مشکل بزرگ داشت.
غروب که تازه هوا گرگ و میش شده بود، یک هواپیمای جنگی را در آسمان دید که شعله ور بود و ناگهان یک خلبان با چتر ازش پرید بیرون. چتر باز را با چشمهایش دنبال کرد.
حدس زد نزدیک چشمه فرود آمده باشد
زیاد توجهی نکرد. حوصله دردسر نداشت ولی گوسفندها را می خواست ببره نزدیک چشمه بخواباند
تا صبح انها را سیراب کند و بعد ببردشون به چرا
نزدیک چشمه دید خلبان چترباز به درخت گیر کرده است. ظاهرا موقع سقوط چترش گیر کرده بود به درخت و خورده بود زمین.
تو حالی بین بیهوشی و هشیاری بود و ناله می کرد
اول ترسید به خلبان نزدیک شود
می دانست که خلبان ها یک تفنگ کمری دارند
هیچ علاقه ای به کشته شدن یا درگیری نداشت
و خلبان بهوش نبود والا قطعا برای نجات خود بدون توجه به حضور علی تلاش می کرد.
ولی انگار آسیبی دیده بود که ناله می کرد و رفتاری نمی کرد.
نزدیک تر که شد ،دید لای بندهای چترش گیر کرده و خیلی آزادی تحرک ندارد . دست راستش هم انگار در رفته بود
آرام به خلبان نزدیک شد.
به انگلیسی بهش گفت قصد کمک دارد ولی محض احتیاط اول باید خلع سلاح کند .
خلبان توان مقابله نداشت
لذا علی بهش نزدیک شد و ارامجیبهایش را گشت و اسلحه را برداشت.
کیت نجات هم که با صندلی اجکت همراهش بود ،دور تر بود.
خیلی آرام با بندهای چتر دستها و بعد پاهای خلبان را بست و آرام آوردش پایین.
گذاشت رو قاطر و بردش توی فرورفتگی توی سنگ بزرگ گه جای مناسبی برای خوابیدن بود.
آتش را روشن کرد.
زخمهای خلبان را بست
کتفش را جا انداخت و بهش کمی اب و غذا داد.
و حالا دچار مشکلات فلسفی شد.
خلبان خوابش برد.
قبل خواب به انگلیسی از علی تشکر کرد.
علی تلاش کرد،جی پی اس یا چیزی شبیه این را پیدا کند.
ولی نبود.
احتمالا توی کیت نجات همراه صندلی بود.
نمی دانست که ایا هر لحظه ماموران حکومتی خواهند امد یا یک تیم نجات دلتافورس
تیم دلتا فورس اگه با هلی کوپتر می امدند،قطعا بدون سوال او را می کشتند
ماموران حکومت هم قطعا بازداشتش می کردند.
از طرفی اگر خلبان را تحویل می داد ،خلبان یا اعدام می شد یا با یک ادم بد معاوضه می شد
اگر هم خلبان را تحویل نمی داد،چکار می کرد؟
درسته سه تا از دوستانش در اعتراضات حکومتی کشته شده بودن و نمی خواست به حکومت کمک کنه
ولی خلبان هم برای آزادی بخشی به او نیامده بود
خلبان دشمن بود و قطعا اگه سرحال می شد در اولین فرصت با آموزشهایی که دیده بود ،علی را می کشت و فرار می کرد
اگر هم علی ازادش می کرد و می رفت،قطعا در صورت دستگیری علی را لو می داد و علی اعدام می شد
علی باید چکار می کرد؟
#داستان
#داستان_خلبان