در رستوران بودم که میز بغلی توجهم را جلب کرد.
زن و مرد میانسالی روبهروی هم نشسته بودند و مثل یک دختر و پسر جوان چیزهایی میگفتند و زیرزیرکی میخندیدند.
بدم آمد!
با خودم گفتم چه معنی دارد؟ شما با این سنتان باید بچه دبیرستانی داشته باشید، نه مثل بچه دبیرستانیها نامزدبازی و دختربازی کنید.
داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که تلفن خانم زنگ خورد و به نفر پشت خط گفت: آره عزیزم. بچهها رو گذاشتیم خونه خودمون اومدیم. واسهشون کتلت گذاشتم تو یخچال.
خوشم آمد! ذوق کردم!
گفتم چه پدر و مادر باحالی، چه عشق زندهای که بعد از این همه سال مثل روز اول همدیگر را دوست دارند. چقدر خوب است که زن و شوهرها گاهی اوقات یک گردش دوتایی بروند. چقدر رویایی. قطعا اگر روزی پدر شدم همین کار را میکنم.
داشتم با لبخند و ذوق نگاهشان میکردم که ناگهان مرد به زن گفت: پاشو بریم تا شوهرت نفهمیده اومدی بیرون.
اَی تُف، حالم به هم خورد!
زنیکه تو شوهر داری آنوقت با مرد غریبه آمدی ددر دودور؟
بیشرفها!
داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که مرد بلند شد رفت به سمت صندوق تا پول غذا را حساب کند. زن هم دنبالش رفت و بلند گفت: داداش داداش بذار من حساب کنم. اون دفعه پیش مامان اینا تو حساب کردی.
آخییی. آبجی و داداش بودن. الهی الهی. چه قشنگ!
چه قدر خوبه خواهر و برادر اینقدر به هم نزدیک باشند.
داشتم با ذوق و شوق نگاهشان میکردم و لبخند میزدم که آمدند از کنارم رد شدند و در همان حال مرد با لبخندی شیطنتآمیز گفت: از کی تا حالا من شدم داداشت؟ زن هم نیشخندی زد و گفت: اینجوری گفتم که مردم فکر کنن خواهر و برادریم.
تو روحتان. از همان اول هم میدانستم یک ریگی به کفشتان هست. زنیکه و مردیکه عوضی آشغال بیحیا!
داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که خواستند خداحافظی کنند. زن به مرد گفت: به مامان سلام برسون. مرد هم گفت: باشه دخترم. تو هم به نوههای گلم...
وای خدا!
پدر و دختر بودند. پس چرا مرد اینقدر جوان به نظر میرسید؟ خب با داشتن چنین خانواده ی دوستداشتنی باید هم جوان بماند. هرجا هستند سلامت باشند.
ناگهان یادم افتاد یک ساعت است در رستوران منتظر دوستدخترم هستم. چرا نیامد این دختر؟ ولش کن. بگذار بروم تا همسرم شک نکرده است.
پینوشت:
این داستان نانوشتهی بسیاری از ماست. هرکداممان به یک شکل. سرمان در زندگی دیگران است. زود قضاوت میکنیم و حلال خودمان را برای دیگران حرام میدانیم.
حوصله نوشتن ندارم
ولی گفتم اینو بنویسم
امروزه حدودا مشخص است که ما برای زندگی دنیا نیاز چندانی به دین نداریم. به نظرم نیاز ما به دین برای دو مقوله مهم است.
اولین نیاز ما به دین برای اخلاق است و برای فلسفه و حکمت اخلاق به دین نیاز داریم
و دلیل دوم بخاطر معاد
مابا عقل خودمون و بررسی کائنات به راحتی به وجود خالق یا یک شعور در هستی پی می بریم که می توانیم بهش بگوییم خدا.
ولی در مورد فهمیدن صفات این خدا ، خیلی ابزاری نداریم
حتی این خدا می تواند هیچ معادی برای ما نداشته باشد. یعنی اگر معادی نباشد، به نظر خللی در خدا بودن خدا پیش نمی آید.
و اینجا نقش پیامبر و دین مشخص می شود. اگر پیامبران را قبول کنیم، اونوقت به اعتماد به انها می توانیم به معاد و صفات خدا و چیزهایی که برای اخرت نیاز داریم پی ببریم.
فعلا عقل من به این چیزها می رسد.
مردان احمقِ رمانتیکی که با وسواس به گلدان های خانه می رسند، حرفه ای آشپزی می کنند و ساعت ها در مورد ترکیب های مختلف قهوه حرف میزند، همانهایی که در چند سال گذشته ظاهرشان تغییر نکرده و به مد اهمیت نمی دهند، همان ها که سردند ، مدل موهایشان تکان نمی خورد، مارک عطر تلخ شان عوض نمی شود، مردهایی که در مهمانی ها ساکتند و هیچوقت جشن تولد نمی گیرند، همان هایی که اگر آدرس کافه های دنج را بپرسی همیشه نمی دانند، مردهایی که بی دلیل مهربانند و اگر پای صحبت هایشان بنشینی با قصه هایشان آرامت می کنند، همان خونسردها که انگار روی تمام آتش های دنیا، آب ریخته اند! همان هایی که زیاد از خودشان نمی گویند، همان ها که از یک روز به بعد هیچ عکسی از خودشان نمی گیرند، زیاد شعر می خوانند و با تمام فیلم ها و آهنگ های قدیمی دنیا بغض می کنند.
اینها احمقِ رمانتیک نیستند.
تنهایی کشیده اند اما وفادارند...
وفادار به خاطرهایشان...
دیشب مراسم روز مرد با حضور کلیه اقوام دور و نزدیک برگزار شد
و دریغ از یه کادو که بگیرم
این درستش نبود

امروز صبح در راه اداره توسط مامورین راهور متوقف شدم.
الکی به کثیف بودن پلاک موتورم گیر دادند و یه ساعت و نیم لباس پلیس یار پوشیدم و کنار خیابون وایسادم
روزهای تعطیل و وقتی بیکار باشم و یا خانمم حال نداشته باشه، من میرم مغازه.
دیروز مغازه بودم و یه خانمی امد که ماسک داشت. چشم و ابروی زیبایی داشت. و کلا هم جذاب و گرم وپرانرژی به نظر می رسید
یه محصولی را انتخاب کرد و تست کرد و مبلغ را پرسید و در این میان ماسک را برداشت. به جذابیتش اضافه شد.
یه مختصر حرفی هم زدیم و بعد گفت پول نداره و انشالله بعدا می اد خرید و منهم برایش ارزوی پولداری کردم و رفت.
حالا امروز من مغازه ام. کاش الکی به بهانه دیدن جنسها می امد و دوباره یه کم حرف می زدیم.
پی نوشت : یعضی وقتها الکی بروید تو مغازه ای که من فروشنده جذابش هستم. شاید دلم تنگتون شده باشه.