یک مرد بلاتکلیف

در اینجا یک مرد خاکستری از زندگی روزمره و افکارش می گه. اگه تو وبلاگتون نظر دادم ممنون میشم اینجا جواب بدید یا یه نظر بدید تا برگردم به وبلاگتون. والا یادم می ره کجا نظر دادم

یک مرد بلاتکلیف

در اینجا یک مرد خاکستری از زندگی روزمره و افکارش می گه. اگه تو وبلاگتون نظر دادم ممنون میشم اینجا جواب بدید یا یه نظر بدید تا برگردم به وبلاگتون. والا یادم می ره کجا نظر دادم

وبگردی

‌‏اگر کسی داشت با ذوق چیزی واسه‌تون تعریف می‌کرد نزنید تو پَرش!
‌‏این اصطلاح «توی پرِ کسی زدن» خیلی دقیقه، یعنی جلوی پروازش رو نگیرید، زمین‌گیرش نکنید.
‌‏بگذارید چند دقیقه فکرش بپره و بره و دور باشه از این واقعیت لعنتی.

##########

‏نیاز دارم که اتفاقی بیفتد و از من بپرسند: «خب بگو ببینم چه احساسی داری؟»
و من در جواب بگویم: «سر از پا نمی‌شناسم.»


یومیه- فوتبال

تمام   آدمهای نابالغ علت و سرمنشا مشکلات را خارج از خود می بینند.

و همواره دنبال  یه مقصر برای مشکلات می گردند.

حکومتهای نابالغ و بعضا دیکتاتور هم معمولا دنبال یه دشمن می گردند. و کشورها هم‌تبدیل به کشورهای دوست و کشورهای دشمن می شن.  لذا بعد از  یه مدت فرهنگ مردم هم اینطوری میشه و همه به دوست و دشمن تقسیم می شن. 


و ما از اتفاق خوبی که برای دشمن می افته ناراحت می شیم و هر بلا و سیلی که سرش می اد خوشحال می شیم.


اگه اتفاقی بیفته که دشمن خوشحال بشه و بتونه خوشحالی کنه ناراحت می شیم و بلعکس.

مثلا  ترجیح می دیم   تیم فوتبال دشمن برنده نشه و دشمن خوشحالی نکنه.


مثل زن و شوهری که از هم جدا شدن و سایه همو با تیر می زنند. و مثلا یه پسری هست که عزیز دردانه مادر است و مادر خیلی بهش می نازه. ممکنه یه جایی پدر راضی باشه که پسر رتبه تک رقمی کنکور رو نیاره تا مادرش نتونه به پدر فخر بفروشه و هی خوشحالی کنه. در حالیکه بالاخره پسر خودشم هست.


دیگه گاهی اینجوری میشه.



پی نوشت:  من از دیشب تا حالا موضوعی ذهنم رو مشغول کرده که باهاتون در می ان می گذارم:

در صورتیکه تیم ایران می برد قطعا یگان ویژه های مستقر شیرینی پخش می کردند.
باتوجه به زمان اتمام بازی که ساعت نیم ساعت بامداد بود، قاعدتا اون موقع جایی باز نبود. پس نتیجه می گیریم در ماشین های یگان ویژه جعبه هی شیرینی بود.

چرا این شیرینی ها را توزیع نکردند بین ما؟  اینه رو خودشون بخورند ، مریض نمی شن


پرخرج

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

پیاز و چوب

دیشب دخترم نباید یه کاری رو می کرد. فرضا نباید می رفت تو انباری. بهش گفتم نرو. و اون کار رو نکن. مامانش گفت حرفت رو گوش نمی کنه‌ . قبلش هم سر به چیز بیخود که یادم نیست ازم دلخور شد.

در هرصورت رفت. بعد یه مدت نگران شدم و رفتم ببینم چکار می کنه و اتفاقی براش نیفتاده باشه. 


دیدم نرفته. بلکه دم در مونده. طوریکه ما فکر کنیم رفته. از طرفی هم خواسته بود حرف ما را گوش بده. 

بهش گفتم بابا جان این بدترین کاره. تو هم پیاز رو خوردی و هم چوب رو.


تو که نرفتی ولی منو هم بی احترام کردی و وقتی منو بی احترام کنی، خودت بی احترام می شی.   خوب حداقل می آمدی می گفتی باشه به احترام شما نمی رم. اینجوری احترام جفتمون هم می رفت بالا


همه ما گاهی ازین اشتباهات می کنیم. هم چوب رو می خوریم و هم پیاز رو.



نقاط سیاه

با همه ادعای روشنفکری که دارم و فکر می کنم آدم فهمیده ای هستم، هنوز جای کار و پیشرفت زیاد دارم. و هنوز تا کمال خیلی خیلی مونده.


امروز رفتم کارنامه دخترم رو گرفتم. چند تا نمره خوب داشت و چند تا نمره بد.


چندتا از امتحانات را نداده بود و خوب نمره ای نداشت. تازه کارنامه خاصی هم نبود و کلاسی بود.

ولی من مثل پدرها و یا آدمهای بد بجای اینکه اول بخاطر نمرات خوبش تشویقش کنم و بعد بروم سراغ علت نمره های بد، برعکس رفتار کردم . البته سریع فهمیدم که سوتی دادم و سعی کردم جمعش کنم. ولی خوب آب ریخته را خیلی وقتا نمیشه جمع کرد.


بدلایل تکاملی و ژنتیکی ما یاد گرفته ایم روی نقاط ضعف حساس باشیم. 

چون کسانیکه به نقاط ضعف دقت نمی کردند، خورده یا کشته شدند.


ولی امروزه شرایط عوض شده و باید عوض بشیم