یک مرد بلاتکلیف

در اینجا یک مرد خاکستری از زندگی روزمره و افکارش می گه. اگه تو وبلاگتون نظر دادم ممنون میشم اینجا جواب بدید یا یه نظر بدید تا برگردم به وبلاگتون. والا یادم می ره کجا نظر دادم

یک مرد بلاتکلیف

در اینجا یک مرد خاکستری از زندگی روزمره و افکارش می گه. اگه تو وبلاگتون نظر دادم ممنون میشم اینجا جواب بدید یا یه نظر بدید تا برگردم به وبلاگتون. والا یادم می ره کجا نظر دادم

بوشهر شنبه

امروز بیشتر درگیر کار بودم

آخر شب یهدسر رفتم‌ لب آب و بعدم رفتم‌توی آب


کلا خوش گذشت. سمبوسه هم خوردم

کنار پنجره

حدود سال نود من زیاد می رفتم ماموریت. کجا؟ عسلویه

لذا زیاد هواپیما سوار می شدم

معمولا هم سعی می کردم کنار پنجره باشه. و از منظره تهران و عسلویه از بالا لذت می بردم. کم کم عادی شد و فرقی نمی کرد کجا باشه ولی بدیهی بود که دوست داشتم کنار پنجره باشه


ولی ازاینکه چرا بقیه برای کنار پنجره نشستن اصراری نمی کنند تعجب می کردم.


دبی که می خواستم برم، چون تیم بودیم و کارت پرواز رو دوستان گرفتند، دیگه نشد بگم کنار پنجره. اونروز تو فرودگاه هم درگیر خرابی گوشی ام بودم ضمنا پرواز هم شب بود و می دونستم چیز زیادی معلوم نخواهد بود. ماهان هم دوربین داره و بیرون هواپیما رو کمی نشون می ده.


تا اینکه دو سه روز پیش که خواستم بیام بوشهر به کانتر گفتم لب پنجره لطفا

اونم لب پنجره داد. و اینجوری که هواپیما که بلند شد، یهو قلبم ریخت و ترس از ارتفاع شدم

شبیه اون دفعه ای شدم که با وحید رفتیم پرواز با پاراگلایدر

و اون بالا کرک و پرم ریخت که سعید این چه غلطی بود که کردی. چرا پات به هیچی وصل نیست

پاراگلایدر هم خیلی می چسبه و خیلی ترسناکه.

باید چند بار انجام داد تا عادت کنیم



خلاصه که فکر کنم سن که می ره بالا، آدم هم ترسو تر می شه و تجربیات جدید ، باعث میشه مردم رو بهتر درک کنه و بفهمه چرا یه عده لب پنجره نمی نشینند

ماموریت

ماموریت چیز خوبیه. حداقل برای متاهلها

بخصوص ماموریت سبک

چون تو اتاق و تو هتل استراحت می کنی

فکر می کنی

و خودتی

فکر کنم زنها و مادرها هم به ماموریت احتیاج دارند

کاش یه هتل آپارتمانهای ارزون بود با سرویس ناهار و شام

خانمم رو چند روز می فرستادم بره استراحت کنه

فکر کنم هر زنی و مادری احتیاج داره

آزادی و رشد

دخترم ، دوست داشت برای خودش شرکتی بزنه و کسی بشه

بادی گارد داشته باشه و غیره


خوب یه خورده از آرزوهاش که نشد 

ولی امسال تلاش کرد برای خودش مزون بزنه. لباس طراحی کنه. پارچه بخره و بده خیاط بدوزه

و بعد لباسها رو تو پیج بفروشه

و سه ماه تابستون رو زحمت کشید و الان تو مهر تو یه ایونت فروش شرکت کرد


قبل ایونت خودش خیلی به ایونت امید داشت ولی مم فکر می کردم فروشی نکنه. ولی به روش نمی آوردم و فقط سعی می کردم در عین تشویق کردنش و روحیه دادنش، خیلی سوسکی هم بگم اگه نشد فدای سرت. مهم نیست.



ولی خوب در مجموع انگار خوب بوده. و فروش داشته


نتیجه گیری :  پیشرفت فقط در آزادی و حمایت رخ می ده. با محدود کردن و جلو پیشرفت بچه هاتون رو نگیرید. 


البته هنوز خیلی مونده که ما جرات کنیم به بچه هامون اعتماد کنیم. ترجیح می ریم فقط کنترلشون کنیم و راه رو نشونشون بدیم 


ولی باید اعتماد کنیم و اجازه بدیم خودشون راهشون رو برن

ترانه

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.