امروز پادکست مورخ درباره آقاخان نوری رو گوش می دادم
به نظرش ادم خاکستری بود
ولی تو تاریخ ادم سیاهی است. خودشم همینو می گه
یه موقعی معاون امیرکبیر بوده.
کلی فساد و ارتشا و غیره تا صدراعظم میشه و امیرکبیر رو هم می کشه و اخرش هفت سال صدراعظم اعظم می مونه و بعدش هم عزل می شه و اموالش نسبتا مصادره میشه و حتی عروسش رو هم ازش می گیرن
و بعد در فقر می میره
وصیت می کنه تو کربلا دفن بشه. کجا دفن می شه؟
در مسجدی که امیرکبیر تو کربلا ساخته بوده با اموال خودش .
یه دوست ازم پرسید چرا یهو یه اقا وقتی همه چیز خوبه ، ول می کنه می ره؟
گفتم اولین دلیلش اینه که راوی داستان رو درست تعریف نمی کنه.
اگه راست بگه که نمی گه نهایتا منظورش اینه که از نطر من همه چی خوب بود.
نمی گه چقدر غر می زدم. چقدر اون مرد رو ذله کرده بودم. چقدر توقع نامعقول ازش داشتم و غیره.
چرا نمی گه؟ چون نمی دونه. احتمالا همه توقع ها رو هم معقول می دونه ولی ما باید داستان رو از سمت اون آقا هم بشنویم و بعد بگیم چرا.
نمی دونم اینو قبلا نوشتم یا نه
ولی معتقدم از نظر خدا وضع موجود شما و شرایط تون زیاد مهم نیست
عکس العملتون مهمه
اتفاقی که براتون رخ می ده مهم نیست. عکس العمل تون مهمه
اینکه چطور رفتار کنید
همیشه سمت درست قضیه بایستید
ظلم نکنید
بی انصافی نکنید
و بشه از کارتون دفاع کرد
بقیه اش انشالله زود می گذره
میشه غصه خورد و شب نخوابید
میشه اونقدر فکر و خیال کنیم که موهامون سفید بشه و پیر بشیم
یا دق کنیم
یا از درون ازهم باشیم
ولی فایده ای نداره
تنها راه توکل به خدا و تلاشه
اخرش یه چیزی میشه دیگه
یه غلطی است که کرده ام و باید ا تهش وایسم
پی نوشت : مشکلم مالی است. فکر بد نکنید