یک مرد بلاتکلیف

در اینجا یک مرد خاکستری از زندگی روزمره و افکارش می گه. اگه تو وبلاگتون نظر دادم ممنون میشم اینجا جواب بدید یا یه نظر بدید تا برگردم به وبلاگتون. والا یادم می ره کجا نظر دادم

یک مرد بلاتکلیف

در اینجا یک مرد خاکستری از زندگی روزمره و افکارش می گه. اگه تو وبلاگتون نظر دادم ممنون میشم اینجا جواب بدید یا یه نظر بدید تا برگردم به وبلاگتون. والا یادم می ره کجا نظر دادم

چشم و ابرو

یه همکار خانم چشم رنگی دارم که همیشه ماسک می زنه.

دلیل ش رو نمی  دونم ولی تا وقتی ماسک رو صورتش است، تصور می کنی خیلی خوشگله. واقعا هم با ماسک خیلی خوشگله


وقتی که ماسک رو ور می داره، یهو از عرش می اد تا نزدیکای فرش



اکثر ادمها ماسک دارند.  فقط ما ماسکشون رو نمی بینیم

ملت عشق

یادم نیست که چی شد که علاقه مند شدم این کتاب رو گوش بدم.

ولی یادم هست همون اولش خورد تو ذوقم 

چون همون اول کتاب آخر کتاب را لو داد و من نفهمیدم چرا اینکار رو کرد. هیجانش کم شد.


شاید علاقه ام به شمس و مولانا و رابطه عجیب و غریبشون منو علاقه مند کرد که ادامه بدم و این کتاب رو گوش بدم.


مسئله جالب تر این بود که اول نمی دونستم این کتاب در باره مولوی و شمس است و بعدا فهمیدم و چون اسم نویسنده خارجی بود، برام عجیب بو  که چرا مولوی و شمس برای خارجی ها ممکنه جالب باشند.


بعدا متوجه شدم الیف شاباک، نویسنده کتاب ، ترک است و خوب آرامگاه مولوی هم در ترکیه است و موضوع حل شد.


من نفهمیدم الیف شاباک چه دینی دارد. ولی به حضرت علی احترام می گذارد ولی روایتهایش با شیعه فرق دارد و اگر مسلمان باشد سنی است.


نحوه روایت کتاب را دوست نداشتم ولی مجموعا خوب بود.


راستش من هنوز نمی دانم  چقدر باید توکل کرد. چقدر باید امورات خودمان را به خدا بسپاریم. 


من مطالعاتی در خصوص عرفان داشته ام. ولی هرگز به یقینی که ان ها دارند نرسیدم و می ترسم امورات را به خدا بسپارم.


هنوز اون ارتباط و اعتمادی که باید بینمون ایجاد بشه،  نشده. کاش می شد


 

یخ زدم

امروز صبح با موتور امدم سرکار و یخ زدم


محل کارم دور شده و غرب تهران است و اینجا کمی برف هم می آمد و یخ زدم


البته از باران یخ نزدم. از این آب هایی که کنار خیابون جمع می شه و یهو از سر تا پا می ریزه و دوش می گیریم یخ زدم


البته یکی از دلایل یخ زدنم تلاشم برای خوش قولی بود. یه قولی به یکی داده بودم. تو بارون رفتم انجام دادم. بیشتر یخ زدم

شمس سرد

دیگه آخرای کتاب ملت عشق هستم و بعدا در موردش خواهم نوشت


ولی شمس با یه دختر ۱۵ ساله ازدواج می کنه ولی سرد بوده و ترتیب دختر رو نمی داده.‌و دختر بیچاره چه حال بدی داشته. 


کلی خندیدم به داستان و دلم برای دختر سوخت

اسطوره ای مثل شمس می بایست گرم می بود.


اسطوره سرد بدرد نمی خوره 

آخرین دیدار

امشب باید برای یک تغییر برمی گشتم اداره.

لذا الان اداره ام.

قبلش دخترم باهام خداحافظی کرد. یک بغل طولانی.


یک لحظه به دلم افتاد نکنه آخرین دیدار باشه و من تصادف کنم و برنگردم. 


کسی نمی داند آخرین دیدار کدوم دیدار است.