همکارم که یه دختر متولد ۷۳ است از طریق اینترنت یه هتل تو شمال برای خودش رزرو کرد.
برای یه شب.
بلیطش رو من براش چاپ کردم
گفتم تنها می ری ، گفت اره. گفتم چرا
گفت شنبه تولد ۲۸ سالگیم است می خوام تنها باشم.
برام جالب بود.
جالبه که تهران خونه مجردی داره و جدا زندگی می کنه. شایدم خونه اش رو با چند نفر دیگه گرفته . باید ازش بپرسم
اگر کسی داشت با ذوق چیزی واسهتون تعریف میکرد نزنید تو پَرش!
این اصطلاح «توی پرِ کسی زدن» خیلی دقیقه، یعنی جلوی پروازش رو نگیرید، زمینگیرش نکنید.
بگذارید چند دقیقه فکرش بپره و بره و دور باشه از این واقعیت لعنتی.
##########
نیاز دارم که اتفاقی بیفتد و از من بپرسند: «خب بگو ببینم چه احساسی داری؟»
و من در جواب بگویم: «سر از پا نمیشناسم.»
تمام آدمهای نابالغ علت و سرمنشا مشکلات را خارج از خود می بینند.
و همواره دنبال یه مقصر برای مشکلات می گردند.
حکومتهای نابالغ و بعضا دیکتاتور هم معمولا دنبال یه دشمن می گردند. و کشورها همتبدیل به کشورهای دوست و کشورهای دشمن می شن. لذا بعد از یه مدت فرهنگ مردم هم اینطوری میشه و همه به دوست و دشمن تقسیم می شن.
و ما از اتفاق خوبی که برای دشمن می افته ناراحت می شیم و هر بلا و سیلی که سرش می اد خوشحال می شیم.
اگه اتفاقی بیفته که دشمن خوشحال بشه و بتونه خوشحالی کنه ناراحت می شیم و بلعکس.
مثلا ترجیح می دیم تیم فوتبال دشمن برنده نشه و دشمن خوشحالی نکنه.
مثل زن و شوهری که از هم جدا شدن و سایه همو با تیر می زنند. و مثلا یه پسری هست که عزیز دردانه مادر است و مادر خیلی بهش می نازه. ممکنه یه جایی پدر راضی باشه که پسر رتبه تک رقمی کنکور رو نیاره تا مادرش نتونه به پدر فخر بفروشه و هی خوشحالی کنه. در حالیکه بالاخره پسر خودشم هست.
دیگه گاهی اینجوری میشه.
پی نوشت: من از دیشب تا حالا موضوعی ذهنم رو مشغول کرده که باهاتون در می ان می گذارم:
در صورتیکه تیم ایران می برد قطعا یگان ویژه های مستقر شیرینی پخش می کردند.دیشب دخترم نباید یه کاری رو می کرد. فرضا نباید می رفت تو انباری. بهش گفتم نرو. و اون کار رو نکن. مامانش گفت حرفت رو گوش نمی کنه . قبلش هم سر به چیز بیخود که یادم نیست ازم دلخور شد.
در هرصورت رفت. بعد یه مدت نگران شدم و رفتم ببینم چکار می کنه و اتفاقی براش نیفتاده باشه.
دیدم نرفته. بلکه دم در مونده. طوریکه ما فکر کنیم رفته. از طرفی هم خواسته بود حرف ما را گوش بده.
بهش گفتم بابا جان این بدترین کاره. تو هم پیاز رو خوردی و هم چوب رو.
تو که نرفتی ولی منو هم بی احترام کردی و وقتی منو بی احترام کنی، خودت بی احترام می شی. خوب حداقل می آمدی می گفتی باشه به احترام شما نمی رم. اینجوری احترام جفتمون هم می رفت بالا
همه ما گاهی ازین اشتباهات می کنیم. هم چوب رو می خوریم و هم پیاز رو.